تبليغاتX
اوست

اوست
روی مداد سیاهم حرف های سپیدم تشییع میشوند  

ابر ها برای شهر 

قیافه میگیرند

شکلک در میاورند

به روستا که میرسند

نماز باران میخوانند

 


برچسب‌ها: ابرها, شعر سپید
[ ] [ 0:7 ] [ حسن اسدی ]
این کار نقیضه ای است به شعر ی از اقای عالی پیام 

به مناسبت بازگشت پیزورمندانه ی ایشان به فضای مزاجی .

البته این کار بالبداهه سروده شده است و ضعف هایش را در عین حالی که زیاد جدی نمیگیرید تذکر بدهید 

امید است که قبول خاطر افتد و پیشاپیش از محضر ایشان بخاطر قهوه ای نمودن شعرشان معذرت میخواهیم



رهــزنان، آهنــــگ را دزديـــده اند

تارهـــــاي چنــــگ را دزديـده اند

محمد رضا عالی پیام


شیخ شوخ و شنگ را دزدیده اند

عاشق  دلتنگ را دزدیده اند

کار ها آسان و راحت گشته است 

بس که دنگ و فنگ  را دزدیده اند 

هست قانون کپی رایتی ولی 

آلبوم آهنگ را دزدیده اند

تا ته دریا به سختی رفته اند

عاقبت خرچنگ را دزدیده اند!

چند تا سرباز صفر اسکلی

بی جهت سرهنگ را دزدیده اند

بی شرف ها بس که ناکس بوده اند

هی عصای لنگ را دزدیده اند

نامی از آنها نمانده،آخرش 

لج نموده ننگ را دزدیده اند

بهر استخدام در ارگان خاص 

هر چه گیج و منگ را دزدیده اند

از وزارت خانه ی ارشاد نیز

بی گمان فرهنگ را دزدیده اند

از میان ساعت میدان شهر

میله ی  اونگ را دزدیده اند

حذف شد کنکور میدانی چرا؟

سعی تنگاتنگ را دزدیده اند

قصه  گویی اول و اخر نداشت

ناگهان پیرنگ را دزدیده اند

پشت در هالو رسید و زنگ زد

آی هالو ! زنگ را دزدید اند

[ ] [ 0:24 ] [ حسن اسدی ]

.....تا وقت هست یک نفر از چین بیاوریم

سعید بیابانکی

اندر خدمات دول محترمه در تحقق شعار های اقتصادی


پیدا و پنهان باطن وظاهر زچین میاوریم

در هر شرایط اول واخر زچین میاوریم

کافی نبوده واردات خر ز قبرس، لاجرم

محموله های گنده ی قاطر ز چین میاوریم

ما مشهد و قم را به سرعت نیز رونق داده ایم

زیرا دو نوبت کاروان زایر زچین میاوریم

اینقدر چین در زلف ها کار بزرگی بوده است

بیخود نبوده این همه شاعر زچین میاوریم

دیدید مجلس باندها و صوتهایش خوب نیست؟

اینگونه شد ما امپلی فایر ز چین میاوریم

ما در حمایت کردن از تولید داخل پیش تر

هم مشتری هم جنس و هم تاجر ز چین میاوریم

ما تک تک ایرانیان را نیز ماشین داده ایم

چون کس پیاده نیست پس عابر زچین میاوریم

قبل از وقوع واقعه ما پیش گویی میکنیم

جای مشاور بیگمان ساحر ز چین میاوریم

پیچیدگی های عظیم این سیاست را ببین

تبلیغ جنس داخلی تیزر ز چین میاوریم

گر ان مسلمانی همین باشد که ما داریم پس

بهتر همان باشد که ما کافر زچین میاوریم

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیدی تاکنون

نشنیده ای ؟ زاین پس حدیث غایب و حاضر ز چین میاوریم

در هر شرایط اول و اخر....

[ ] [ 10:44 ] [ حسن اسدی ]

بی هیچ درنگ خوب و بد ساخته ایم

هر جا که کلنگ دست زد ساخته ایم

رویش نشده حرف ز دریا بزند

از بس که بروی رود سد ساخته ایم

انجا همه ی نگاه ها روی تو بود

انگار مسیر محو و جادوی تو بود

بازوی تو هرچند که کوچک دختر

بار زندگی روی ترازوی تو بود

 

 

[ ] [ 15:3 ] [ حسن اسدی ]

 

 این کار را ادامه دادم به علتی که در پی خواهد امد

با در تمام بال و پر جبرییل سوخت

قران چشم های تو وقتی که بسته شد

حالا عمود خیمه ی دین را کشیده اند

مسجد خراب و مست قیامش  شکسته شد

کافر شدند خیل ملایک به اسمان

وقتی نماز پیش قدت سر شکسته شد

محسن که تای تمت قران ناطق است

تحریف نه برای همیشه  گسسته شد

ایین من غبارک چادر نماز توست  

این شعر نذر مادر پهلو شکسته شد

نقد این شعر کمی جسارت میخواهد که بنده ندارم . اما به اندازه ی کافی تهور وجود دارد در چون منی که همه سخنی میگویم و همه حرفی بی ملاحظه میپرانم

بی تعارف بروم سراغ نقد

1-   وزن راحت و البته خوبی انتخاب شده است که کمتر کسی است که با شعر مانوس باشد و در این وزن خارج بنویسد. اشتباه وزنی بحمد الله نداری

2-   ضعف عمومی این شعر همان ضعف تالیف است که انتظار یک خواننده را بر اورده نمیکند

تو میخواهی بگویی که( از داغ غم فاطمه دراتش گرفت) اما ارکان نحوی به نحوی نیست که این مضمون را شیک و پیک برساند زیرا (انطرف ) انگار اضافی است و جمله را سست میکند . لزومی ندارد و انگار برای پر کردن فضا امده .

(البته تقصیر مداح هاست . از بس این طور شعر های پر شده از الفاظ را خوانده اند ناخداگاه تو هم گرفتار شده ای)

اگر بخواهیم ارکان جمله را مرتب کنیم اول متتمم را میاوریم و در اخر فعل را . در شعر قبلیت که گفته بودی( باز من قاطی نمودم فرق جد و خنده را) من پاسخی به تو دادم به این نحو که (فرق جد با خنده را من باز قاطی کرده ام) . و دلیلش ان بود که میخواستم بگویم اگر فعل که جایش در اخر جمله است در اخر بیاوریم چقدر به روانی شعر کمک میکند

روانی شعر با رعایت قواعد نحوی جمله بدست میاید .البته شاید گاهی ضرورت شعر و شاید گاهی شاعرانگی شعر باعث جابجایی ارکان نحوی بشود ولی هر جابجایی باید هدفی داشته باشد و چیزی را القا کند وگرنه شعر را دچار تعقیید میکند

3-

شعر حالت روضه مانند دارد و کمی هم به اشعار متداول این روزها ی هیئت میزند که به نظرم این اسیب است .

از ان لهیب میخ خدا دلشکسته شد

اولا چه رابطه ای بین لهیب میخ و شکستن دل خدا وجود دارد.

ثانیا نسبت دل شکستگی به خدا انقدر شاعرانه و سنگین است که باید برایش حسن تعلیلی شاعرانه اورد نه انکه صرفا دلایلی که مداح ها در روضه ها میخوانند

4

بیت سومت به نظرم بد ترین بیت این شعر باشد . اول کلام که با (هر دم)شروع میشود خبر از کلیشه و زبانی زندانی میدهد که مثل همیشه میخواهد یک چیز را بگوید.

این بیت کلا کم دارد .دعای مادر پهلو شکسته چه شد ؟ اینجا خواننده ی عاقل پی میبرد که اقای شاعر فقط در بند ان بوده که پهلو شکسته را استفاده کند و خیالش را انقدر زحمت نداده است که پرواز کند و چیز مناسب تری بگوید

5

بیت اخر نیز همین اشکال را دارد که در شعر رابطه ای بین رنج ریسمان و شکسته شدن نماز عصمت کبری بیان نمیشود. رابطه ای شاعرانه که به تخیل شعر کمک کند

به هر حال شعر از عناصر خیال و عاطفه که باید داشته باشد عاطفه را فقط دارد که ان هم بخاطر رابطه عمیقیست که شاعر با بی بی دوعالم دارد

 

شعر چیزی نیست که همه چیز را در ان بگوییم .شعر نثر نیست که بیان منطقی و برهان بخواهد شعر شعر است مثلا وقتی میخواهی بگویی که نماز حضرت شکسته شد باید به پرو پای همه چیز (البته خط قرمز ها مهم است) بپیچی . باید بگویی و بنگویی.

برای اینکه حرف مفت فقط نزده باشم و ژست نقادی بخود نگرفته باشم خودم سعی میکنم که حرفهایی که زدهام در شعری بر همان وزن و قافیه بنویسم که مسلما پر از اشکال است چرا که من شاعر ایینی نیستم که دلایل خودش را دارد و مجال این نقدک نیست.

 

با در تمام بال و پر جبرییل سوخت

قران چشم های تو وقتی که بسته شد

 

رابطه ی قران و جبرییل را در این بیت ببین .یعنی جبرییل امده بود پیش تو که با در خانه همه ی بال و پرش سوخت و این برای خودش تصویری است . تشبیه چشم های فاطمه به قران نیز در اینجا خیالی تر میکند شعر را

 

حالا عمود خیمه ی دین را کشیده اند

مسجد خراب و مست قیامش  شکسته شد

 

چون عمود دین نماز است و نماز اصلی که امیر المومین را با ریسمان کشیدهاند مسجد و اساس عالم اسلام قیامی شکسته دارد که همان فاطمه باشد

یعنی علی ستون دین و همه ی دین فاطمه است حالا که علی را کشیده اند فاطمه قیامش شکسته شده است و این خیلی خیال انگیز و مصور است.

کافر شدند خیل ملایک به اسمان

وقتی نماز پیش قدت سر شکسته شد

این نیز بیتی است در مضمون قبلی ولی با نوعی مبالغه که در شعر های حمید برقعی سراغ داری

محسن که تای تمت قران ناطق است

تحریف نه برای همیشه  گسسته شد

به مراعات النظیر های بیت قبلی دقت کن تای تمت و قران ناطق  و تحریف. در شعرت ارایه به شدت کم است و همین شعرت را هیئتی مانند کرده است

ایین من غبارک چادر نماز توست  

این شعر نذر مادر پهلو شکسته شد

[ ] [ 19:5 ] [ حسن اسدی ]

 

این تافته هر چند جدا بافته نیست

از نوع عجیب تر و نایافته نیست

با چشم تو ،کار  دل من ساخته شد

از دست کسی کار دگر ساخته نیست

 

اهسته روید جاده باریک شده

مه امده جاده باز تاریک شده

از کوچه ی معشوقه گذر ممنوع است

چون کوچه شان طرح ترافیک است

[ ] [ 20:21 ] [ حسن اسدی ]

حال مرا امروز اين اشعار ميفهمد

اين تلخ شيرين را فقط بيمار ميفهمد

من عاشقم تو عاشقي اما وصالي نيست

احوال ما را بيشتر ديوار ميفهمد

اين اشكها در اختيارت نيست ميدانم

حال تو را اين چشم بالاجبار ميفهمد

بايد نگاه اخري را طول ميداديم

قدر گناهاني كه استتغفار ميفهمد

بعد از تو عاشق بودن من از محالات است

اين مرگ هر كس را فقط يكبار ميفهمد

[ ] [ 12:38 ] [ حسن اسدی ]
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان قم:
نخستین محفل طنز «در حلقه رندان» به همت حوزه هنری استان قم و با همکاری دفتر طنز حوزه هنری شامگاه پنجشنبه 4 اسفند ماه 1390برگزار شد که با استقبال بی نظیر شاعران، نویسندگان و علاقمندان ادبیات طنز همراه بود. شعر خوانی و ارائه نثرهای کوتاه در زمینه طنز با موضوعات اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، انتخاباتی و .... توسط طنز پردازان مطرح کشور و استان قم از بخش های مختلف این مراسم بود.
ناصر فیض مدیر دفتر طنز حوزه هنری، امید مهدی نژاد، اسماعیل امینی، علیرضا لبش، محمود حبیبی، امیر سادات موسوی، مهدی استاد احمد در کنار شاعران طنز پرداز استان قم استاد محمود شریف صادقی، عباس فرساد، محمد غلامی، حسن اسدی، رقیه ندیری، صادق میرزایی پور، سید محمد رضا شرافت، علی اصغر شیری، حجت الاسلام سید علی حسینی ایمن و یحیی علوی فرد با ارائه آثار گیرای خود لحظات شیرینی را برای حاضران رقم زدند و خنده را بر لبهای آنها نشاندند. از جمله نکات قابل توجه این برنامه اجرای توانمند مجری این برنامه عباس احمدی از چهرهای شناخته شده طنز استان قم بود.

 

[ ] [ 22:51 ] [ حسن اسدی ]

مورچه های قبرستان

مغز فیلسوفی را خوردند

گفتند

شاخکهای خدا

بزرگتر است

حتی از ملکه

[ ] [ 22:35 ] [ حسن اسدی ]

 

۱چهارده پونزده سال پیش وقتی من پسرکی ریز اندام و تخس بودم و هنوز اینقدر عریض و حجیم و البته عمیق نشده بودم از هیچ فرصتی برای رفتن به پشت بام صرف نظر نمیکردم. و برای اینکه باد انتن نیم بند مان را تکانی بدهند لحظه شماری داشتم . وقتی تلوزیون سیاه و سفید کوچوکمان شروع میکرد به عشوه گری میدانستم که وقت هواخوری است وبا چنگ و دندان اویزان میشدم به عمویم روی نردبان و به زور و زحمت( که بیشتر متوجه عمو بود) خود را به اسمان می رساندم. اسمان کودکی های من خنک بود و لطیف . دهانم را باز میکردم تا همه ی باد را قورت بدهم . گاهی شدتش دهانم را قلقلک میداد. لباسم را بالا میزد و گاهی میبرد تا از پشت بام پرتم کند این همبازی بد . من عاشق انتن خانه یمان بودم چون به این سادگی ها کوتاه نمی امد و همان یک کانال را هم با هزار ادا و اطوار نشان میداد و من وقت کافی داشتم تا لذتش را ببرم . بعد نگاهی از بالا به اطراف میانداختم. به کوچه، به سگ همسایه ،به بچه کولی که دیروزش مرا حسابی کتک زده بود و به مدرسه ی ابتداییم . پشت بام اینقدر جای امنی بود که هر کدامشان، اگر هم میخواستند دستشان به من نمیرسید... شاید همین احساس امنیت بود که مرا عاشق پشت بام کرده بود

۲چند روز پیش از سر اتفاق یا راستش از سر ناخوش احوالی دوباه رفتم روی پشت بام. یک طرفش سمساری و نانخشکی است، روبریمان گنبد سیمانی امامزاده چل اختران و از دورهم گنبد طلایی حضرت معصومه . خلاصه همین که قدش میرسد گبند طلایی بی بی را نشانمان بدهد می ارزد به همه ی اسمان خراش های لعنتی .اینجا چیزی جز خلوت و تا حدودی سکوت شبانه نصیب ادم نمیشود . کوچه خلوت خلوت است . محله های پایین قدیم تر ها پر از بچه های ریز و درشت بود که جوجه وار با هم بزرگ میشدند اما حالا خبری از این حرفها نیست .محله شده است شبیه محله های بالا که ادم در خلوتش جن زده میشود. پایین شهر و بالا شهر هنوز سر جایشان هستند اما شهر دارد تقریبا یکدست میشوند. مثلا بچه های بی تربیت پایین شبیه بچه های باتربیت بالا با کامپیوترشان در خلوت کار تحقیقی می کنند و پدر و مادر بی فرهنگشان هم مشغول لذت بردن از برنامه های علمی فرهنگی ماهواره اند شبیه پدر و مادر های با فرهنگ بالا... حتی اگر بالاشهری غذای "نمیدونم چی چی" خورده باشد و پایین شهری نان و پنیر

۳امار دیش های محل و بچه های محل با هم از دستم در رفته است لابد طفل معصوم ها بی سر و صدا و کاملا باتربیتانه نشسته اند پای همین لقمه های علمی- فرهنگی . ددی و مامی یا همان بابا ننه ی سابق هم خودشان کاسه لیس بی بی سی فارسی شده اند. روزگار کار ما را به کجا کشانده که باید کاسه های گدای فرهنگ را به سرمان بگیریم و نگاهمان رابدوزیم به دستهای چرک فارسی وان و هزار کوفت و زهر ما ردیگر . دارد اب چرک میچکد از دستهای مدرنیته در حلق و خلق بچه های ما

 و من به این نتیجه میرسم که پشت بام دیگر جای امنی نیست

[ ] [ 19:57 ] [ حسن اسدی ]

یلداترین قصیده ی من گیسوان تو                                تاریخ مانده است خودش در زمان تو

حتی بلوغ واژه به قدت نمیرسد                                   مهتاب واژه ای است برای بیان تو

از جان واژه نیز تو لبریز میشوی                                    مهتاب جزء کوچکی از اسمان تو

پرسیدم از کناره ی دریا نشان تو                                 پرسید از کرانه ی دریا نشان تو

حتی زبان شعر مرا لال کرده است                                لبخند بی کلام من و بی زبان تو

چشم تو داده است جهان بینی مرا                           می بینم انچه هست فقط در جهان تو

[ ] [ 19:51 ] [ حسن اسدی ]
 

1- حکایت اهل فرهنگ حکایت همان مورچه است . البته ما در تاریخ پر فراز و نشیب خود مورچه های زیادی داشته ایم و داریم  و لاجرم منظور حقیر هر مورچه ی بی سر و پایی نیست .مقصود من حتی ان موری که برای سلیمان شاخ و شانه کشیدهم نیست  و حتی نه ان مورچه ای که به تیمورلنگ درس کشور گشایی داد  بلکه حکایت حکایت  همان مورچه ای است  که از بد حادثه بر گردن فیلی سوار بود و جمعیت همیشه در صحنه ی موران با اقتدار هرچه تمامتر فریاد میزدند لنگش کن لنگش کن...

2- نمیدانم این روز ها فرهنگ از سرنگ مشترکی با سیاست استفاده کرده که به بیماری لاعلاج «بی پدر- مادری» دچار گشته است . البته هیچگاه نباید این توهم در مخیله ی هیچ کس حتی خطور هم بکند که فرهنگ ما بی کس و کار است . چرا که پدربزرگی دارد به اسم صدا، مادر بزرگی دارد به نام سیما ، و زن بابایی به نام گوهر ارشاد اغا. و البته سیاست هم  از بس که پدر و مادر دارد و نمی توان فهمید کدام پدر و مادر واقعی او هستند ( که به اعتقاد من همه هستند) ویرگول مانند ان است که اصلا بی پدر و مادر است و ادم از اول بی پدر و مادر بوده است و ابدا عیب نیست

3- به هر حال غرض از مزاحمت این بود که عرض کنیم این روز ها حال فرهنگ همچنان رو به وخامت است و ما به عنوان ته پیاز وظیفه خود دانستیم  که به مدت یک عمر در گوش خویش ختم  یاسین بگیریم .رجاءً به امید شفا.

4- مطبوعات و یا به قول ما درجایی دیگر مطبوخات و به قول دوست بی ادب و البته طنزپردازی مد...عات .(البته ایشان روشش با ما کمی متفاوت است)هان ...اصلا یادم رفت میخواستم در باره مطبوعات چه بنویسم ....

5- اما در باب سینما باید بگویم که حدود خیلی وقت است که سراغی نگرفته ام و به عبارت بهتر برایم مهم نبوده . و البته بوی گندش انقدر مشئز کننده، که ما گربه های اخر شب را هم متواری کرده است . ( گربه های اخر شب همان کسانی میباشند که فیلم های روی پرده را در خیابان  لیس میزنند و فرقشان با گربه های سر شب مقاله و مهمتر از ان حوصله ای دیگر میخواهد)

6- اما مهمترین اتفاق در رسانه هم همین 16 شبکه تلوزیونی است که داریم پزش دیجیتالش را میدهیم و الحق و الانصاف خمیازه نسبتا خوبی بود بعد از ان همه خواب و چرت و پینکی. البته  این جذب حداکثری همیشه از چیز هایی بوده که وقتی شنیده ام به استامینوفن و چیز هایی از این قبیل نیاز وافر پیدا کرده ام . شاید بخاطر ان است که یکبار در کودکی پرستاری (البته نه ان خانم مهربان و سفید پوش بلکه یک ادم چاقالاوی سبیل دررفته)امپولی بدی به من زد و وقتی من داد و بیداد کردم گفت باید همش جذب بشه جذبش درد داره عمو... و بعد از ان من فکر میکنم که هر جذبی درد دارد.

7- خوب دیگر گمان نکنم سوراخی مانده باشد که به ان سرک نکشیده ایم . البته خوبی فرهنگ همین است که خیلی سوراخ برای سرک کشیدن ندارد دقیقا برعکس سیاست و فوتبال... ایران چه کارش میکنه سوراخ سوراخش میکنه ...

 

[ ] [ 15:56 ] [ حسن اسدی ]
شعر طنزی که کامل... نکرده ام

 ...

صلاح ماست کجا و صلاح دوغ کجاست۱

ببین تفاوت این راست با دورغ کجاست

چو پیر ما سفری رفت در هواپیما

به طنز گفت که ای دوست جای بوق کجاست

هنوز کفش تو پیدا نشد ولی سهراب! ۲

فروغ برده گمانم بگو فروغ کجاست

ز عرق ملی ما بیست پشه نان میخورد

نگو به سیب زمینی که این عروق کجاست  

میان بازی شطرنج مات مینگرم

که جای من و تو در این شلوغ پلوغ کجاست

و من به بازی این روزگار مشکوکم

که فرق بازی گلزار با وثوق کجاست ۳

درخت خانه ی ما باورش نشد پرسید

اگر تویی تو پس ان بچه ی شلوغ کجاست

و کرم پیله ز من وقت مرگ را پرسید

که شمع گفت نگو جای این بلوغ کجاست  

۱حافظ: صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به جا

 ۲ کفشهایم کو؟

۳بهروز وثوق از بازیگران قبل از انقلاب

[ ] [ 20:22 ] [ حسن اسدی ]
زلف در دست بادها افتاد

باد حالا زدست و پا افتاد

و سپس روی دست سرخ چمن

کمر سروها دوتا افتاد

ابروانی که عهد می بستند

چه بگویم جدا جدا افتاد

یاد لبهای خشک اسماعیل

سعی میکرد و در صفا افتاد

قصه اینجا تمام اما نه

نخی از چادری رها افتاد

بر لب اب یاس گل میکرد

یاد ان بوی اشنا افتاد

................................................

 در حاجت به شعر من وا شد

ماه در کاسه ی گدا افتاد  

 

 

[ ] [ 15:56 ] [ حسن اسدی ]
از چشم من بردار چشم آبیت را                       خالی کن از دریا شب مهتابیت را

از چشم هایی که خمار و نیمه باز است         می ر یختی در خواب من بی خوابیت را

ای برکه ی ارامش مهتاب! حالا                        ارام کن غوغای این مرغابیت را

داری میان سینه ی من می درخشی                 رخ می کشی الماس من کمیابیت را

مثل سرابی میگریزی از لب من                         رحمی بکن این غرق در بی آبیت را

دستور زلفت را زبان من نفهمید                         پیچیده ای در ذهن من کژتابیت را

مشتاق دیدار تو این ماهیست صیاد !                      بنداز تور نازک قلابیت را

شعر مرا جان داده اکسیر نگاهت                        گفتی بخوان شعر نو سهرابیت را

[ ] [ 14:55 ] [ حسن اسدی ]
 ای خاطرات خیس باران خورده ی ما                         ای روستای سادگی ها کودکی ها

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ ] [ 16:18 ] [ حسن اسدی ]

بگشای لب که خنده ی خندانم ارزوست

من پوزخند پسته ی کرمانم ارزوست

بنده اگرچه قاطی مرغان نمی شوم

یک نیمروی سالم و ارزانم ارزوست

دندان کودکی مرا کرم خورده است

با این وجود قند فراوانم ارزوست

از دست گرگهای شبیه برادرم

چاهی برای یوسف کنعانم ارزوست

دی شیخ زیر لب سقطی خواند و می گریخت

انسانو بی خیال... که حیوانم ارزوست

یعقوب وار واسفاها همی زنم

جایی برای کلبه ی احزانم ارزوست

گرچه طریق عشق تو اسفالت گشته است

در راه عشق خار مغیلانم ارزوست

از دست خادمان حرم شاکیم ،خدا!

یک خواب خوش میان شبستانم اروزست

چون جنس صادراتی مرغوب بنده نیز

دائم سفر به خارج از ایرانم ارزوست

در کوچه های تنگ چرا گیر کرده اید

وقتی که بنده دور دوفرمانم اروزست

از دست پادشاهی محمود خسته ام

من دولتی ز اشرف افغانم ارزوست

دیشب چرا دوباره بخوابم نیامدی

من خواب های زرد و پریشانم ارزوست

این ره که میروم به کجا می برد مرا

هرجا که میبرد ببرد انم ارزوست

[ ] [ 22:25 ] [ حسن اسدی ]

به دوستی شعر دوست و زلال

اقای باقر

 

جام احساست لبالب از شراب شعر باد

شبنم روحت معطر از گلاب شعر باد

گاه گاهی سایه غم بر دلت افتاده است

نورباران چشم تو از افتاب شعر باد

طره ی مویش چو کار عاشقی بر باد داد

جان مستت مبتلا با پیچ و تاب شعر باد

اه ... بغضم راه شعر و اشک را سد کرده است

گریه هایت جذر و مد التهاب شعر باد

این غزل ها اینه در اینه حیرانی اند

بر حذر اندیشه هایت از سراب شعر باد

شعر این حرف زلال ادمی با ادمی است

شعر هایت بی دروغ و بی نقاب شعر باد1

بر سرم اوار شد امشب هجوم واژه ها

بیت هایت خانه در خانه خراب شعر باد

1.کتاب شعر بی دروغ شعر بی نقاب اثر استاد عبدالحسین زرین کوب

[ ] [ 17:49 ] [ حسن اسدی ]
شروع عاشقی ان لحظه بود که من و تو...

و طبع من غزلی می سرود که من و تو...

نگاه من وسط شوق و شرم می رقصید

و دزدکی نظری می ربود که من و تو...

و عشق پاسخ تکراری سوالی که

در ان نگاه پریشان چه بود که من و تو ....

تو از نگاه من از قلب من سفر کردی

درست بعد رفتنتان چه زود که من و تو...

قبول دارم از ان ماجرا گذشته ولی

دوباره امده ای خوب چه سود که من و تو...

[ ] [ 15:46 ] [ حسن اسدی ]
تحریم ها را آنچنان جدی نگیرید

شعر مرا هم بیش از آن جدی نگیرید

اسوده در یک گوشه ای اصلا نترسید

هستند اینجا شاعران جدی نگیرید

ما خودکفا هستیم در تولید هر چیز

مانند گز در اصفهان جدی نگیرید

دولت اگر در بحث نان تحریم باشد

دارد لواش و تافتان جدی نگیرید

تحریم و تهدید و دگر ترفند ها را

با هم به طور همزمان جدی نگیرید

اصلا تمام چیز های این جهان را

چون عارفان و عاشقان جدی نگیرید

گفتند یک گوشه کسی جدی گرفته

انگاه مرده بعد از ان جدی نگیرید

این های و هوی و داد و بیداد است انرا

مانند قهر همسران جدی نگیرید

از من نصیحت بشنوید این روز ها را

مانند رو زامتحان جدی نگیرید

 ارام در یک گوشه چای خود بنوشید

حتی بدون استکان جدی نگیرید

حالا که فهمیدید چیزی نیست جدی

خوب است انرا همچنان جدی نگیرید

تا حال چیزی هم به این جدی نبوده

خوب این هم از جنس همان جدی نگیرید  
[ ] [ 3:58 ] [ حسن اسدی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

یک لکه شعر روی سپیدی طبع من
چشم هایی که مجرمانه ام مینگرند
جلب میکند
و من هنوز بی گناهترین نگاهم را نگاه داشته ام
تا تو بیایی
و بی وزن ترین شعرم را
برچسب‌ها وب
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس