دوبیتی
غمت را در دلم پنهان نمودم تو گویی از ازل عاشق نبودم
ولی از سوز دل با یاد رویت هر از گاهی دوبیتی میسرودم
دلم از دست روی تو شکار است نمی دانم تو را با من چکار است
چرا زنگ در دل را زنی تو که بعد از زنگ کارت الفرار است
شبی من همنیشین اب بودم کنار دست یک شبتاب بودم
خوش و خرم زدم من زیر اواز ولی افسوس من در خواب بودم
تو گر ما را بسوزانی ثواب است خطای ما مجازاتش عذاب است
ولی امید ما از بخشش دوست نمیدانم حسابی بی حساب است