با ردیف علیرضا قزوه

چمدانهای قدیمی  گزیده  غزل های علیرضا قزوه به انتخاب علی محمد  مودب است  که انصافا همه ی غزلهایش -حداقل برای من  - ناب  هستند  نمیدانم چرا وقتی  با صفحه ی کلید  ور میرفتم  دنگم گرفت با ردیف علیرضا قزوه  شعری بنویسم . به این ردیف طنز پردازانی مثل فیض و بیابانکی شعر گفتنه اند و من نیز تمرین هایی کردم همین.

ترامادون علیرضا قزوه

گرامافون علیرضا قزوه

شاعران هر کدامشان دارند

چند کارتون علیرضا قزوه

میرود با قطار اندیمشک

چند واگن علیرضا قزوه

نیمه شب زنگ خانقه  را زد 

گفت واکن علیرضا قزوه

به نظر میرسید مثل جنید

پشت ایفن علیرضا قزوه

گفت این وقت شب شما اینجا

گفت تن تن علیرضا قزوه

امدم می بنوشم ای ساقی

السلامن علیرضا قزوه

قلت من فی کتاب ابیاته

قال شخص علیرضا قزوه

سفری بعد هند خواهد داشت

به امازون علیرضا قزوه

باورش میشود کسی،باشد

فراماسون علیرضا قزوه

احمد بن خلیل میگوید

فاعلاتن علیرضا قزوه

گر کسی وصف او زمن پرسد

بیدل از بینشان چه گوید باز...

مورسوف

مورچه های قبرستان

مغز فیلسوفی را خوردند

گفتند

شاخکهای خدا

بزرگتر است

حتی از ملکه

کاسه گدا

زلف در دست بادها افتاد

باد حالا زدست و پا افتاد

و سپس روی دست سرخ چمن

کمر سروها دوتا افتاد

ابروانی که عهد می بستند

چه بگویم جدا جدا افتاد

یاد لبهای خشک اسماعیل

سعی میکرد و در صفا افتاد

قصه اینجا تمام اما نه

نخی از چادری رها افتاد

بر لب اب یاس گل میکرد

یاد ان بوی اشنا افتاد

................................................

 در حاجت به شعر من وا شد

ماه در کاسه ی گدا افتاد  

 

 

جدی نگیرید

تحریم ها را آنچنان جدی نگیرید

شعر مرا هم بیش از آن جدی نگیرید

اسوده در یک گوشه ای اصلا نترسید

هستند اینجا شاعران جدی نگیرید

ما خودکفا هستیم در تولید هر چیز

مانند گز در اصفهان جدی نگیرید

دولت اگر در بحث نان تحریم باشد

دارد لواش و تافتان جدی نگیرید

تحریم و تهدید و دگر ترفند ها را

با هم به طور همزمان جدی نگیرید

اصلا تمام چیز های این جهان را

چون عارفان و عاشقان جدی نگیرید

گفتند یک گوشه کسی جدی گرفته

انگاه مرده بعد از ان جدی نگیرید

این های و هوی و داد و بیداد است انرا

مانند قهر همسران جدی نگیرید

از من نصیحت بشنوید این روز ها را

مانند رو زامتحان جدی نگیرید

 ارام در یک گوشه چای خود بنوشید

حتی بدون استکان جدی نگیرید

حالا که فهمیدید چیزی نیست جدی

خوب است انرا همچنان جدی نگیرید

تا حال چیزی هم به این جدی نبوده

خوب این هم از جنس همان جدی نگیرید  

غزل

 

 دوباره با دل تنگم غزلسرای توام

بیاد ان لب شیرین بی وقای توام

تو مثل باد و من شاخه ای که میرقصد

هنوز در هیجان از سر وصدای توام

ز سوزناله ی من گر گرفت سینه ی نی

چو نی همیشه پر از ناله و نوای توام

به پای ساحل اگر ریخت نخوت امواج

تمام قد به تمنای تو به پای توام

چو باد های بی وطن از شهر شهر میگذرم

ولی هنوز در این جاده ابتدای توام

       


       

قبای غنچه

گره بنده قبای غنچه وا شد                دلم با جان مستش اشنا شد

شبیه ژاله می لرزید دستم                  چو قلبم با نگاهش مبتلا شد

فراقت شعله در باغ دلم زد                 نمیدانم که با قلبم چه ها شد

نهال شوق من خاکستری شد               نسیم دامنت را دید و پاشد

زلال شعر هایم را کدر کرد                غزلهایم خمود و بی صفا شد

دلم مانند یخ در احتضار است            که قطره قطره جان من جدا شد

ولی این روزنه از خواهش نور               از اول مست بود و مبتلا شد

همان اول که ساحل موج را دید             دلم محو قدم ها شما شد

از شبنم نگاه تو

رعد نگاه توست که بارانیم کند

در اسمان عشق چراغانیم کند

در سینه ی چو اینه ات چون نظر کنم

یک لحظه مبتلا به پریشانیم کند

از شبنم نگاه تو تا شمس راه نیست

این راه را اگر بروم فانیم کند

من بیقرار بوسه به سیمای ساحلم

تا ساحل از کرم به چه مهمانیم کند

یک بوسه را به قیمت جانم نمیدهد

با خود نگفته شک به مسلمانیم کند

یوسف خریده پیرزنی گر به یک کلاف

یک تار طره ی تو سلیمانیم کند

پریشان شاعر بی عشق و بی حالم

نمی داند کسی از حال و احوالم

میان سینه ام دردی است جان فرسا

که روز وشب ز دستش سخت می نالم

امیدی نیست در این مرگ تدریجی

همین است عاقبت تقدیر هر سالم

ندارد زندگی بی عشق معنایی

چه معنایی است در این بخت واقبالم

دوای درد من جز بی خیالی نیست

اگر چشمت کند یک لحظه اغفالم

دلخسته

میان حجره خلوت نشسته ای، تنها

و از سکوت شب سرد خسته ای، تنها

هنوز هست به گوشم صدای اوازت

دوباره بغض غزل را شکسته ای، تنها

تو مثل میوه خوش اب و رنگ من بودی

و من میان تو بودم چو هسته ای، تنها

هنوز باور این جمله سخت سنگین است

میان ان همه اجیل پسته ای تنها

زبان طنز همان یادگار ایامی است

که در عزا و فراقش نشسته ای تنها

چقدر بی تو ملال اور ست فال زدن

زبان حافظ دلخسته بسته ای، تنها

ز هجر توست که این شعر هم پر از دود است

کشیده ام زفراقت دو بسته ای ،تنها

بیاد توست که هر شب دهان کنم مسواک

به یاد من چه قدر خود نشُسته ای تنها

زبان ظنز سر سبز میدهد بر باد

چه باک گر ببرد باد خسته ای تنها

سادگی عشق

 

از تو گفتن ترانه می خواهد                شاعری بی بهانه می خواهد

روز روشن ز نور نتوان گفت                حس شعر شبانه می خواهد

در سکوت تو مانده ام مبهوت              دل من یک نشانه می خواهد

من دو شاخه غزل پر از احساس         من دلم یک جوانه می خواهد

در هوای تو مانده ام انگار                   سرم از غصه شانه می خواهد

دل میان صدای تو لرزید                     چه بسا شاعرانه می خواهد

که بگوید به سادگی با تو                 که تو را عاشقانه می خواهد

شاعرانگی

 

روی دیوار زندگی کردن

عشق با مرغ خانگی کردن

ثروتی مفت را دراوردن

خرج شرب عرق سگی کردن

در خیابان حول دانشگاه

گشتن و صرف بی رگی کردن

محض خونخواهی  حقوق زنان

خویش را عین مادگی کردن

رندی اموختن ز پیر مغان

صرف عمری به سادگی کردن

همه اش بهتر است از انکه

مدتی شاعرانگی کردن

جنبش جلبکی

من مسخره ی مردم عادی شده ام

معروف به وصف بی سوادی شده ام

از مذهب و دین دست کشیدم اما

من پیرو شیرین عبادی شده ام

 

از چیز سرودیم ولی چیز نشد

این چیز برای ما دگر میز نشد

هر چند که چیز توی تهران کردیم

افسوس که پایتختمان لیز نشد

 

تا کشتن مصلحت فقط یک گام است

این خواسته ی تمام خاص و عام است

ای کاش که این سئوال پاسخ مییافت

پایان سران فتنه جز اعدام است؟

 

 

تو

سر می کشد از پنجره مهتاب بسویت

پر می شود از زمزمه ی عشق گلویت

گیسوی معطر چو فشاندی کشاندی

صد عاشق دلسوخته را بر سر کویت

زلفت گسل زلزله ی شهر جنون است

ویران شود این دل ز پریشانی مویت

دست من بیچاره که سوی تو دراز است

 اغوش بپندار که بگشاده برویت

 ترسیده ام از سابقه ی لیلی و مجنون

هرچند که لیلی شکند ظرف سبویت

امید نباید به کسی همچو حسن داشت

بسته است دل امید به اخلاق نکویت

سعادتمند

 

هر ان کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

زقم تا مشهد قالی زن و ملک و زمین دارد

به هر جا گیر افتد کار و بار دوستدارانش

هزاران بند پ یکجا درون استین دارد

زدستش کار خیر اما کمی توفیق حاصل نیست

به دستش خاتم منقوش و در گوهرین دارد

ز خوشحالی و خوشروزی عروسی در دلش برپاست

و لیکن ظاهری محجوب و اخلاقی متین دارد

برای ابرو داری حسابی پول میخرجد

اگر ازاد مرد او نیست لیکن درد دین دارد

هم ان دارد هم این دارد خلاصه این چنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

شب شعر

امسال در مدرسه علوی هستم برنامه های فرهنگی اش بهتر از جاهای دیگر است . مثلا شب شعر هم دارد . قسمتی از تابلو را برای ادب و هنر اختصاص داده اند . ان اوایل که برای اعلام شب شعردر تابلو نوشته ای زده بودند ،شعری از حافظ را نوشته بودند این گونه : معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است و در این حلقه اش نیاز کنید .

بنده نیز در کنار ان یادداشتی نوشتم به این ترتیب :

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

نخست موعظه ی بنده ی حقیر این است

که از نوشتن اشعار احتراز کنید

میان شاعر و اخوند فرق بسیار است

کمی کتاب حافظ بیچاره باز کنید

گویا که به مذاق خوش نیامده بود و یاداشت را کندند. لازم است یاداروری کنم که حاشیه در هر جا مضر باشد در حوزه از رسم های قدیمی و مفید است که ترک ان موجب مرض طلاب علوم دینیه خواهد شد