تو
سر می کشد از پنجره مهتاب بسویت
پر می شود از زمزمه ی عشق گلویت
گیسوی معطر چو فشاندی کشاندی
صد عاشق دلسوخته را بر سر کویت
زلفت گسل زلزله ی شهر جنون است
ویران شود این دل ز پریشانی مویت
دست من بیچاره که سوی تو دراز است
اغوش بپندار که بگشاده برویت
ترسیده ام از سابقه ی لیلی و مجنون
هرچند که لیلی شکند ظرف سبویت
امید نباید به کسی همچو حسن داشت
بسته است دل امید به اخلاق نکویت
+ نوشته شده در ساعت 13:59 توسط حسن اسدی
|