سر می کشد از پنجره مهتاب بسویت

پر می شود از زمزمه ی عشق گلویت

گیسوی معطر چو فشاندی کشاندی

صد عاشق دلسوخته را بر سر کویت

زلفت گسل زلزله ی شهر جنون است

ویران شود این دل ز پریشانی مویت

دست من بیچاره که سوی تو دراز است

 اغوش بپندار که بگشاده برویت

 ترسیده ام از سابقه ی لیلی و مجنون

هرچند که لیلی شکند ظرف سبویت

امید نباید به کسی همچو حسن داشت

بسته است دل امید به اخلاق نکویت