آوای عشق
پر کن از امواج بی پهنای جان فرسای عشق
در فرات چشمهایم یک غزل افتاده است
می رود تا قله ها، تا اوج، تا افشای عشق
آب ها در حسرت لب های خشکی مانده اند
ناگزیر اماست او در فکرت احیای عشق
چشم های مشک ترسان است از تیر و کمان
آبرویش می رود شاید به پیش پای عشق
دست هایی را که حیدر بوسه باران کرده بود
گوییا امروز دارد می رسد امضای عشق
پشت سروی می شکست از داغ یاس و لاله ها
می رسید از خاک بر عرش خدا آوای عشق