آوای عشق

کوزه ای را بر لب دریای خون پالای عشق

پر کن از امواج بی پهنای جان فرسای عشق

در فرات چشمهایم یک غزل افتاده است

می رود تا قله ها، تا اوج، تا افشای عشق

آب ها در حسرت لب های خشکی مانده اند

ناگزیر اماست او در فکرت احیای عشق

چشم های مشک ترسان است از تیر و کمان

آبرویش می رود شاید به پیش پای عشق

دست هایی را که حیدر بوسه باران کرده بود

گوییا امروز دارد می رسد امضای عشق

پشت سروی می شکست از داغ یاس و لاله ها

می رسید از خاک بر عرش خدا آوای عشق

سعادتمند

 

هر ان کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

زقم تا مشهد قالی زن و ملک و زمین دارد

به هر جا گیر افتد کار و بار دوستدارانش

هزاران بند پ یکجا درون استین دارد

زدستش کار خیر اما کمی توفیق حاصل نیست

به دستش خاتم منقوش و در گوهرین دارد

ز خوشحالی و خوشروزی عروسی در دلش برپاست

و لیکن ظاهری محجوب و اخلاقی متین دارد

برای ابرو داری حسابی پول میخرجد

اگر ازاد مرد او نیست لیکن درد دین دارد

هم ان دارد هم این دارد خلاصه این چنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

شب شعر

امسال در مدرسه علوی هستم برنامه های فرهنگی اش بهتر از جاهای دیگر است . مثلا شب شعر هم دارد . قسمتی از تابلو را برای ادب و هنر اختصاص داده اند . ان اوایل که برای اعلام شب شعردر تابلو نوشته ای زده بودند ،شعری از حافظ را نوشته بودند این گونه : معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است و در این حلقه اش نیاز کنید .

بنده نیز در کنار ان یادداشتی نوشتم به این ترتیب :

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

نخست موعظه ی بنده ی حقیر این است

که از نوشتن اشعار احتراز کنید

میان شاعر و اخوند فرق بسیار است

کمی کتاب حافظ بیچاره باز کنید

گویا که به مذاق خوش نیامده بود و یاداشت را کندند. لازم است یاداروری کنم که حاشیه در هر جا مضر باشد در حوزه از رسم های قدیمی و مفید است که ترک ان موجب مرض طلاب علوم دینیه خواهد شد