تاملاتی در باب همه جا

 

1- حکایت اهل فرهنگ حکایت همان مورچه است . البته ما در تاریخ پر فراز و نشیب خود مورچه های زیادی داشته ایم و داریم  و لاجرم منظور حقیر هر مورچه ی بی سر و پایی نیست .مقصود من حتی ان موری که برای سلیمان شاخ و شانه کشیدهم نیست  و حتی نه ان مورچه ای که به تیمورلنگ درس کشور گشایی داد  بلکه حکایت حکایت  همان مورچه ای است  که از بد حادثه بر گردن فیلی سوار بود و جمعیت همیشه در صحنه ی موران با اقتدار هرچه تمامتر فریاد میزدند لنگش کن لنگش کن...

2- نمیدانم این روز ها فرهنگ از سرنگ مشترکی با سیاست استفاده کرده که به بیماری لاعلاج «بی پدر- مادری» دچار گشته است . البته هیچگاه نباید این توهم در مخیله ی هیچ کس حتی خطور هم بکند که فرهنگ ما بی کس و کار است . چرا که پدربزرگی دارد به اسم صدا، مادر بزرگی دارد به نام سیما ، و زن بابایی به نام گوهر ارشاد اغا. و البته سیاست هم  از بس که پدر و مادر دارد و نمی توان فهمید کدام پدر و مادر واقعی او هستند ( که به اعتقاد من همه هستند) ویرگول مانند ان است که اصلا بی پدر و مادر است و ادم از اول بی پدر و مادر بوده است و ابدا عیب نیست

3- به هر حال غرض از مزاحمت این بود که عرض کنیم این روز ها حال فرهنگ همچنان رو به وخامت است و ما به عنوان ته پیاز وظیفه خود دانستیم  که به مدت یک عمر در گوش خویش ختم  یاسین بگیریم .رجاءً به امید شفا.

4- مطبوعات و یا به قول ما درجایی دیگر مطبوخات و به قول دوست بی ادب و البته طنزپردازی مد...عات .(البته ایشان روشش با ما کمی متفاوت است)هان ...اصلا یادم رفت میخواستم در باره مطبوعات چه بنویسم ....

5- اما در باب سینما باید بگویم که حدود خیلی وقت است که سراغی نگرفته ام و به عبارت بهتر برایم مهم نبوده . و البته بوی گندش انقدر مشئز کننده، که ما گربه های اخر شب را هم متواری کرده است . ( گربه های اخر شب همان کسانی میباشند که فیلم های روی پرده را در خیابان  لیس میزنند و فرقشان با گربه های سر شب مقاله و مهمتر از ان حوصله ای دیگر میخواهد)

6- اما مهمترین اتفاق در رسانه هم همین 16 شبکه تلوزیونی است که داریم پزش دیجیتالش را میدهیم و الحق و الانصاف خمیازه نسبتا خوبی بود بعد از ان همه خواب و چرت و پینکی. البته  این جذب حداکثری همیشه از چیز هایی بوده که وقتی شنیده ام به استامینوفن و چیز هایی از این قبیل نیاز وافر پیدا کرده ام . شاید بخاطر ان است که یکبار در کودکی پرستاری (البته نه ان خانم مهربان و سفید پوش بلکه یک ادم چاقالاوی سبیل دررفته)امپولی بدی به من زد و وقتی من داد و بیداد کردم گفت باید همش جذب بشه جذبش درد داره عمو... و بعد از ان من فکر میکنم که هر جذبی درد دارد.

7- خوب دیگر گمان نکنم سوراخی مانده باشد که به ان سرک نکشیده ایم . البته خوبی فرهنگ همین است که خیلی سوراخ برای سرک کشیدن ندارد دقیقا برعکس سیاست و فوتبال... ایران چه کارش میکنه سوراخ سوراخش میکنه ...

 

شعر طنزی که کامل... نکرده ام

 ...

صلاح ماست کجا و صلاح دوغ کجاست۱

ببین تفاوت این راست با دورغ کجاست

چو پیر ما سفری رفت در هواپیما

به طنز گفت که ای دوست جای بوق کجاست

هنوز کفش تو پیدا نشد ولی سهراب! ۲

فروغ برده گمانم بگو فروغ کجاست

ز عرق ملی ما بیست پشه نان میخورد

نگو به سیب زمینی که این عروق کجاست  

میان بازی شطرنج مات مینگرم

که جای من و تو در این شلوغ پلوغ کجاست

و من به بازی این روزگار مشکوکم

که فرق بازی گلزار با وثوق کجاست ۳

درخت خانه ی ما باورش نشد پرسید

اگر تویی تو پس ان بچه ی شلوغ کجاست

و کرم پیله ز من وقت مرگ را پرسید

که شمع گفت نگو جای این بلوغ کجاست  

۱حافظ: صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره از کجاست تا به جا

 ۲ کفشهایم کو؟

۳بهروز وثوق از بازیگران قبل از انقلاب

کاسه گدا

زلف در دست بادها افتاد

باد حالا زدست و پا افتاد

و سپس روی دست سرخ چمن

کمر سروها دوتا افتاد

ابروانی که عهد می بستند

چه بگویم جدا جدا افتاد

یاد لبهای خشک اسماعیل

سعی میکرد و در صفا افتاد

قصه اینجا تمام اما نه

نخی از چادری رها افتاد

بر لب اب یاس گل میکرد

یاد ان بوی اشنا افتاد

................................................

 در حاجت به شعر من وا شد

ماه در کاسه ی گدا افتاد  

 

 

شب مهتابی

از چشم من بردار چشم آبیت را                       خالی کن از دریا شب مهتابیت را

از چشم هایی که خمار و نیمه باز است         می ر یختی در خواب من بی خوابیت را

ای برکه ی ارامش مهتاب! حالا                        ارام کن غوغای این مرغابیت را

داری میان سینه ی من می درخشی                 رخ می کشی الماس من کمیابیت را

مثل سرابی میگریزی از لب من                         رحمی بکن این غرق در بی آبیت را

دستور زلفت را زبان من نفهمید                         پیچیده ای در ذهن من کژتابیت را

مشتاق دیدار تو این ماهیست صیاد !                      بنداز تور نازک قلابیت را

شعر مرا جان داده اکسیر نگاهت                        گفتی بخوان شعر نو سهرابیت را

مدرسه ی ما

 ای خاطرات خیس باران خورده ی ما                         ای روستای سادگی ها کودکی ها

 

 

 

 

ادامه نوشته