عمریست که  بی سر و صدایم

در حنجره مرده ناله هایم

جز صحبت قطره قطره ی اشک

حرفی نزنند چشمهایم

من گم شده ام پشت غزل ها 

رفته است زبین رد پایم

پیداست در اسمان فردا

من در سفری به نا کجایم

عاشق به جز این نیست سر انجام

سر در گل و پای در هوایم