تیتراژنخست مختار نامه

 

میرباقری الحق و الانصاف برای مختار نامه سنگ تمام گذاشته است . هفته ای  نیست که در رسانه ها اعم از تلوزیون و نشریات گوناگون مطلبی در موردش ننویسند. از مسایل فنی فیلم  تا تحلیل محتوی و بحث های تاریخی مختلف .

اما در این مدت که از  پخش این سریال می گذرد  جدای از بحث های فنی، کمتر دیده ام یا بهتر بگویم اصلا ندیده ام درمورد تیتراژ اولیه فیلم حرفی زده شود و یا چیزی نوشته شود . در عوضش درمورد تیتراژ اخرش  بخاطر ان صدای مخصوص مدتی حرف و حدیث هایی گفته میشد.

به نظرم میرباقری با طراحی این تیتراژ مخاطب را متوجه دید خود نسبت به قیام مختار می کند و در ان از مولفه های عاطفی به خوبی بهر مند شده است.

اما تا به حال فکر کرده اید که این تیتراژ چه میخواهد بگوید؟ و چه منظوری دارد ؟ البته من هم این سوال را از خودم پرسیدم و به جوابی رسیدم که خدمتتان مینویسم

تیتراژ ،این گونه اغاز می شود که امام  در صحرای کربلا، سوار بر اسب ، مشتی از خون را به اسمان پرتاب می کند  که سرخیش تمامی اسمان را فرا می گیرد . سپس از اسمان بر زمین قطرات باران می بارد  و یکی از این قطره های بصورت مختارنامه ای اتشین بر صفحه نمایان میشود .در حادثه کربلا معروف است که اما م حسین خون  گلوی حضرت علی اصغر را به اسمان پرتاب کردند وان خون به زمین بازنگشت و به عنوان شاهدی بر این قیام نزد خداوند باقی ماند .

 خون فرزند شش ماهه ی  امام نماد و سنبل ایثار و از خود گذشتگی تمام  امام در صحرای کربلاست که به اسمان میرود و عالم گیر میشود و به صورت باران که نماد رحمت و برکت است بر زمینیان فرود میاید .و عاقبت  قطره ای از دریای  برکات و  ثمرات قیام حضرت اباعبد الله، قیام مختار و امثال مختار است که سرانجام موجب سقوط حکومت نحس بنی امیه می شوند.این تیتراژ بیان کننده دیدگاهیست که معتقد است  قیام  امام برای اصلاح و  انزال رحمت الهی بر جامعه مسلمین بوده است و نه  صحنه ای  از نمایش ظلم ظالم ومظلومیت مظلوم.  

بازگو کردن دید صحیح با استفاده ازنماد ها بسیار موثر و  لذت بخش است خصوصا در اخر تیتراز که دستی مشتی اب برمی اورد و در ان نام کارگردان نوشته میشود . کارگردان  اینجا می گوید

                        « اب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر کوزه ای باید چشید»

میرباقری به اندازد خودش، به انداز دسترسش از این قیام سراسر رحمت و هستی بخش، بهر گرفت است ...

از شبنم نگاه تو

رعد نگاه توست که بارانیم کند

در اسمان عشق چراغانیم کند

در سینه ی چو اینه ات چون نظر کنم

یک لحظه مبتلا به پریشانیم کند

از شبنم نگاه تو تا شمس راه نیست

این راه را اگر بروم فانیم کند

من بیقرار بوسه به سیمای ساحلم

تا ساحل از کرم به چه مهمانیم کند

یک بوسه را به قیمت جانم نمیدهد

با خود نگفته شک به مسلمانیم کند

یوسف خریده پیرزنی گر به یک کلاف

یک تار طره ی تو سلیمانیم کند

پریشان شاعر بی عشق و بی حالم

نمی داند کسی از حال و احوالم

میان سینه ام دردی است جان فرسا

که روز وشب ز دستش سخت می نالم

امیدی نیست در این مرگ تدریجی

همین است عاقبت تقدیر هر سالم

ندارد زندگی بی عشق معنایی

چه معنایی است در این بخت واقبالم

دوای درد من جز بی خیالی نیست

اگر چشمت کند یک لحظه اغفالم