بانگي به شعر براوردم كه وصف زينب سرا  گفتا كه در گلوي رديفم بغضي نشكن است

فرياد كردم كه سجع، نعتش به انگ كلام بخوان گفتا كه بحر وازگان درخورش چون كويري ايست سوخته 

ناگزير و نا اميد از بي وفايي واژگان نوشتم

زينب يعني فاطمه و فاطمه واژه اي بي خاتمه

 نوشتم زينب  ،تلالو صبر است. صبري كه ايوب به مقدمش زانوي ادب به خاك مي سايد

 اري نوشتم كه او فاطمه است  .نوشتم تنديس فاطمه است. همچون فاطمه امام شناسيست كه خطبه مي خواند خطبه اي غرا و سركش خطبه اي كه قفل جهل شاميان مي گشايد .سخني تار يزيد و يزيديان مي درد و دام معاويه صفتان را رسوا مي سازد.

و بمانند زهرا سيلي اهريمن زمان را به صورت خويش ميپذيرد تاسبيل هدايت خاق را هموار سازد

نوشتم خون حسين با صبراوست كه عالمي را رنگين كرده است .صبر اوست كه دل شيعيان علي را به خون خدا ابياري مي كند و نوشتم كه در مقام او همين بس كه سنگش حسين به سينه ميزند

چهره ي حيدر چو حق ايينه زد            سنگ زينب را حسين بر سينه زد

عشق با زينب تباني كرده است             رنگ گل را ارغواني كرده است

 مرغ دل را او سخنگو كرده است         كربلا را كربلا او كرده است