راهی بنام جنون 1
سلام علیکم
درود به همه دوستان گرامی
با داستانی به روز هستم بنام راهی بنام جنون . امید وارم مرا با نظر هایتان راهنمایی کنید . منتظر نقد های خوبتان هستم . امام باقر علیه السلام فرمود : عیب های دوستانتان را به انان هدیه کنید .
یه چیزی هم که الان به ذهنم رسید اینه که بگید که ادامه داستان رو چی حدس میزنید ؟
راهی بنام جنون
روي زمين دراز به دراز پهن می شد و دست راستش را روي پيشاني اش می گذاشت. ذهنش آشفته و شلوغ پلوغ بود .تصور آينده اي مبهم و نااميد كننده، و گذشته اي نا بسامان روحش را آزارمي داد. اين همه جبر و اين همه ظلم . اخر مگر مي شود من به كسي بگويم تودر به حال بايد فلان كار را انجام بدهي اگر خوب انجام دادي من به تو پاداش ميدهم و اگر بد انجام دادي و يا اصلا انجام ندادي ،مو از لاي ماست مي كشم و به عذابهاي وحشتناك دچارت ميكنم .شايد اصلا من نخواهم هيچ كار بكنم نه پاداش بخواهم و نه غذاب. پيش خودش از این فكر ها مي كرد و فلسفه ي خلقتش را قبول نداشت و یا بهتر بگویم از ان اطلاعی نداشت .از اين همه جبر در تولد و مرگ ناراضي بود. و از جبر در تولد ،بيشتر مي رنجيد و به قول خودش خاطره ي عدم، لذت بخش ترين چيزي بود كه در دنيا ي ما داشت. يادش مي امد كه شب هاي جمعه با پدرش به مسجد ميرفته و هر جمعه ،جمله ي ''لا يمكن الفرار من حكومتك" را شنيده بود هميشه احكام و افعالي را به او ياد داده بودند و تهديد به عذابش كرده بودند . او ديگر دنيا را زنداني ميدانست كه فرار از ان ممكن نبود . همه ي اين افكار بخاطر كوتاهي ها ، كثافت بازي ها و نامردي هايش دور و بر ذهنش را گرفته بود . دنبا ل راهي براي خلاصي مي گشت . روحش كم كم مثل اشغال داني كثيفي شده بود . مثل يك زخم چرك كرده كه كثافت و بوي بد از آن مي باريد . تنها شادي اش لبخندي به جمله ي'' آرزو بر جوانان عيب نيست'' شده بود و تنها آرزويش پيوستن به نابودي ها و دنبال راهي براي رسيدن به ارزوي خود مي گشت .
مدت ها دراز ميكشيد و اين افكار را دنبال ميكرد
روزي سوار اتوبوس شده بود و روي صندلي درب و داغاني نشسته بود. چند صندلي آن طرف تر كسي نشسته بود كه توجه همه را جلب خود كرده بود . ريز لب چيز هايي مي گفت و نيشش را تا بنا گوشش باز ميكرد و دوباره همين كار را تكراروتكرار و سپس تكرارميكرد. انگار اطراف خود را نمي ديد . نگاه هاي سوزني و گزنده ي ديگران را نمي ديد و مثال شعر'' نرود ميخ آهنين در سنگ ''شده بود. و قتي شلوغي و فشار جمعيت جان همه را به لب اورده بود ، وقتي كسي پايش را له مي كرد، وقتي صداي موسيقي جوانكي گوش همه را آزار مي داد و پير مردي كه روي دماغش غده چندش اوردي داشت ،مرتب دماغش را مي گرفت و به صندلي ميماليد، او همه وقت ميخنديد . انگار از كله اي كه گواهي مي داد عقب مانده است يا از آن دندان هاي سياه و سفيد و نامرتب و آن فك جلو آمده گله اي نداشت. هيكل نافرمش او را ازار نميداد گويا هيچ چيز نميتوانست او را عصباني كند . همين طور مشغول نگاه كردن بود به عقب مانده ي مفلوك كه راننده تا چند ايستگاه ديگر او را از ماشين بيرون مي انداخت . مثل هميشه به چيز هايي كه مي ديد فكر و دقت مي كرد و به عقيده ي خودش ذهنش را با همين فكر و خيال ها سرگرم مي كرد تا رنج زندگي را نفهمد .
در ذهنش اين سئوال بوجود امده بود كه چرا به آن شخص خنده رو عقب مانده مي گويند مگر اصلا مسابقه اي هست كه او عقب مانده است اگر مسابقه ی خنده و خوشي و راحتي و رفاه است او به نظرم از همه جلو تر است و اگر مسابقه ، براي رسيدن به بهشت است فكر كنم او از همه با يد جلو تر باشد. او از من عقب مانده؟ يا از آن جوانك و يا از ان فاحشه ي اخر اتوبوس؟ و يا از كه ... از كه عقب مانده ست ؟
وقتي از اين افكار حكيمانه قدري فاصله گرفت به اطرافش نگاه كرد هيچ كس را نديد همه پياده شده بودند حتي آن عقب مانده را هم پياده كرده بودند ايستگاه كه رسيد از اتوبوس پياده شد . ايستگاه درست روبروي خانه شان بود . خيلي خسته بود شلوغي تمام رمقش را گرفته بود . به خانه كه رسيد وارد اتاقش شد ودراز به دراز روي زمين پهن شد و دست راستش را روي پيشاني اش گذاشت . چشمانش را روي هم گذاشت مدتي گذشت لبخندي روي لبش نشست . بلند شد و نشست و قدري ديگر فكر كرد اين بار از روي زمين بلند شد و پشت ميز تحريرش نشست و روي كاغذي كه در ان اطراف بود نوشت
راهي بنام جنون وجود دارد كه خيلي بهتر از خود كشيست فرار از مسئوليت با اين كالبد نميشود و براي فرار بايد كمي كم داشت.
نقطه را گذاشت و دوباره به فكر فرو رفت . و بعد از دقيقه اي نوشت اما اي كاش ديوانه شدن هم راهي داشت . حالا كه راه فرار را ياد گرفته ام راه رسيدن به ان را هم بايد كشف كنم .