که من و تو ...
شروع عاشقی ان لحظه بود که من و تو...
و طبع من غزلی می سرود که من و تو...
نگاه من وسط شوق و شرم می رقصید
و دزدکی نظری می ربود که من و تو...
و عشق پاسخ تکراری سوالی که
در ان نگاه پریشان چه بود که من و تو ....
تو از نگاه من از قلب من سفر کردی
درست بعد رفتنتان چه زود که من و تو...
قبول دارم از ان ماجرا گذشته ولی
دوباره امده ای خوب چه سود که من و تو...
+ نوشته شده در ساعت 15:46 توسط حسن اسدی
|