مرگ ناله ها
در حنجره مرده ناله هایم
جز صحبت قطره قطره ی اشک
حرفی نزنند چشمهایم
من گم شده ام پشت غزل ها
رفته است زبین رد پایم
پیداست در اسمان فردا
من در سفری به نا کجایم
عاشق به جز این نیست سر انجام
سر در گل و پای در هوایم
در حنجره مرده ناله هایم
جز صحبت قطره قطره ی اشک
حرفی نزنند چشمهایم
من گم شده ام پشت غزل ها
رفته است زبین رد پایم
پیداست در اسمان فردا
من در سفری به نا کجایم
عاشق به جز این نیست سر انجام
سر در گل و پای در هوایم
بیچاره جوانهای قدیم . خیلی بد بخت بوده اند . اصلا از همه چیز محروم و عقب افتاده . گاهی وقتها دلم براشان کباب است و بویش را هم خودم حس می کنم. بیچارهای مفلوک . اخی حیوانکی ها ...اصلا نمیتوانم در این مورد زیاد صحبت کنم چون خیلی دلم می سوزد و ما خانوادتا جد اندر جد دلمان خیلی می سوزد دلمان عینهون پوست پیاز است
فکرش را که ادم میکند ان موقع ها که تلوزیون نبوده جام جهانی را از کجا می دیده اند و اخبار شبانگاهی و بیست و سی هم پاک ازدستشان میرفته است چقدر وحشت برانگیز است وضعیتشان خیلی تاسفمند بوده است. بیچاره ها زجری می کشیده اند که بیا و بپرس . علاوه بر اینها گمانم مشکل مسکن هم داشته اند و هم مشکل ازدواج .
اما اینطور که می گویند مشکل ازدواجشان زیاد هم حاد نبوده است . بیچاره جوانهای امروز! اینقدر دلم برایشان کباب است که جرغاله شده است و بوی سوختگی می اید . اصلا این جوری که ادم نگاه می کند جوانهای دیروز مشکلی نداشته اند . اگر خانه می خواستند میرفتند دست و پا را بالا می زدند و گل و خشت سوار هم می نمودند و خانه ای به پا می کردند . ازدواجشان هم خیلی بد نبوده است .و خدا قبلا همه ی کار ها از جمله صیغه عقد را در اسمانها میکرده و خیال همه راحت بوده و لازم نبوده است کلی پول به این عاقد ها بدهند.
اصلا تا حالا شنیده اید که جوانها ی قدیم دلیلی برای ازدواج نداشته اند اری جالب است بدانید که تنها غریزه ای که انها را به ازدواج امر می کرده غریزه کنجکاوی ایشان بوده است. که بعدا مطالبی در این باره می گویم. اما جالبتر ان که دختر پسر های دیروزی چشم گوششان حتی بعد از ازدواج هم بسته می ماند واغلبا عروس و داماد همدیگر را در هجله و اتاق عروسی و اینها می دیده اند .
یعنی ازدواج یه چیزی شبیه لپ لپ که داماد بیچاره تا پوست انرا کنار نمی زد نمیدانست داخلش چیست و بسته بو. به شانسش و همچنین قانون خلایق هر چه لایق. که این ضرب المثل هم از این جا درامده است نمیدانید بدانید .و به همین خاطر داماد تا به مرحله ی شانسی زدن یا همان ازدواج نمی رسید از موجودات اناث احدی را مشاهده نمی کرد و خلاصه چشو گوشش هم چنان بسته بود و رویمان به دیوار خواب خواب بوده است
. اما این بیچاره ها چون نمی دانسته اند که زیر این چادرو چاقچور که سراپا را پوشانده بود چیست ؟ بیچاره ها میرفتند و زن می گرفتند و یک عمر خودشان را بد بخت می کرده اند بخاطر یک کنجکاوی . بیچاره ها بخاطر حیا هم از کسی جواب این معما را نمی پرسیده اند و حتی با هم در میان نمی گذاشته اند و بهمین علت در تاریخ از این علت سخن نرفته است و ما اولین کسی هستیم که در باره این حقیقت تاریخی سخن میرانیم مثل پست قبلیمان خر ما از کرگی دم...
و از این جا معلوم می شود که چرا قیا فه دختران برای امروزی ها مهم است و برای دیروزی ها مهم نبو ده است چون امروزی ها الحمد لله به علت بهربرداری از دستاورد های غرب خدا را شکر میدانند که ان زیر چه خبر است دیگر کسی نمی خواهد بداند ان زیر چه خبر است و تنها چیزی که مهم میشود سر و صورت طرف است . اما در قدیم تنها چیزی که مجهول بود معمای ان زیر بوده است . اما امروز هر کس که در خیابان های شهرخصوصا پایتخت رفت و امد کند اطلاعات تازه ای از ان زیر به دست میاورد . تازه برای اطلاعات بیشتر میتوانید به سایت ها کثیر الانتشار و شماره تلفن هایی که در ان ها ثبت است مراجعه فرمایید
الحمد لله و المنه به برکت دول غربی که مدیونشان بسی می باشیم کسی نیاز به ازدواج ندارد چون هم ان غریزه کنج کاوی برطرف شده است و هم ان غریزه ی روم به دیواری. چون اولا همه میدانند که ان زیر چه خبر است و دوما مکانهایی بنام کوچه ها خیابان ها و پس کوچه ها و گاهی به ندرت پارتی ها فراهم شدهاست تا ملت نروند و خودشان را یک عمری بد بخت بنمایند برای ارضای روم به دیوار.و چار تا بچهی قد و نیم قد بگذارند روی دست بشریت و خدا کند این روند ادامه یابد و محیط زیست از شر ادم ها خلاص شود
خلاصه نتیچه برسی و عبرت ما از تاریخ در مورد چادر و ان زیر چادر این میشود که چه کسی گفته باید سفره بیندازیم و نان بگذاریم و همه جمع شوند و بنشینیم و غذا حاضر شود و مادر غذا را بکشد و بعد همه دور هم غذا را بخوریم مگر ادم دیوانه است جلدی میپرد و ساندویچ میزند هم حالش را برده هم وقتش تلف نشده و هم...
خر ما از کرگی دم نداشت
این ضرب المثل از ضرب المثل های عجیب و غریب و پر ترافیک، در زبان فارسی است. حالا چرا فارسی زبانان ؟ دلیلش را بعدا عرض خواهم کرد
هر ذوق سلیم و عقل علیم می داند :
هرگاه که خری وقتی که کره خر بوده است از نعمت دم بی بهره باشد و از وجود دم در پشت خویش محروم باشد می گویندکه این بیچاره در دوران کرهخری خویش دم نداشته است و اگر صاحبی داشته باشد و از ان صاحب بپرسند خرت از کی دم نداشت؟ او در جواب حتما خواهد گفت خر ما از کرگی دم نداشت .
البته ایا این کره خر از اول دم نداشته و یا اینکه داشته و توسط افراد معلوم الحالی به منظور منافع شخصی به سرقت بریده شده است را کسی تحقیق نکرده و اصلا اولین بار است که ما داریم انرا می گوییم . اما تحقیقات علوم طبیعی فرضیه اول که از اول دم نداشته را تقویت می کند . علم ژنتیک به ما می گوید که ازدواج های فامیلی باعث ناقص الخلقه شدن می شوند و از این میتوان فهمید که کره خر های بی دم ازدواجشان فامیلی بوده است و از طرفی تحقیقات باستان شناسی نظریه دوم را تقوت می کند که می گویند در زمان باستان دم خر ها مثل عاج فیل ارزش داشته استهمچنین مورخین هم می گویند که انگلیسی ها که از اول چشم کور طمعشان به این اب و خاک بوده است لامصب ها امده اند و دم خر های ما را بریده اند و برده اند.( کوفتشان بشود و در حلقشان گیر کند.) اما هر دو نظریه طرفدار های خودش را دارد و ما کاملا بی طرفیم. . اما یک سئوال با قی می ماند و ان این که چرا فقط خر ما ایرانی ها از کرگی دم نداشته و انگلیس خر های هند و غیره را بی دم نکرده و چسبیده است به مال ما . جای بسی تعجب است . البته شاید دم خر های ما خصوصیتی داشته که دم خر های دیگر نداشتهو باز جای تعجب است وو این که گاهی مشاهده شده است که کره خر های بی دم وقتی خر میشوند و عروسی براه می اندازند باز کره شان بی دم از اب در میاد هم جای تعجب است . اما شرط میبندم که این را نشندیده اید که یک خر بی دم خر دم دار دیگری را گرفت و این باعث شد که خودش دم دراورده ، ان هم نسل اندر نسل .
اما بیشتر خر های دمدار دمشان کلفت است تازه گردنشان را ندیده اید.شکمشان را شاید دیده باشید . نمی دانم تلوزییون در راز بقا نشانشان می دهد یا نه ولی دم کلفت ها معمولا زیاد جو می خورند و به طبع زیاد هم عرعر می کنند . پالون های خوشکل مال انهاست و غالبا در بالای طویله و در اخر های مجللی هستند . البته در برخی کشورها.
اما کاش بی دم ها فقط دم نداشتند . دلشان خون است .سالی یکبار ان هم شب عید پالان را شاید عوض کنند . همشان از در پایین طویله می نشینند و صبح علی الطلوع برای کار برده می شوند و خلاصه اوضاعی دارند که نگو و نپرس. این بی دم ها...
و چون مطلبی علمی ادبی فرهنگی ما کمی دچار مسایل احسیاسی شده است زودتر نتیجه ی بحث را اعلام می کنم و ان اینکه ما ایرانی ها چون مردم مهمان نواز و خونگرم و دلسوزی هستیم جهت همدردی با این بیدمان بخت برگشته و شباهت زیادی که بین خودمان و انها احساس می کنیم همش می گوییم که خر ما از کرگی دم نداشت
عينك من گاه گاهي مي شكست تير برق كوچشان جاي بديست
چند باري روبروي خانه شان بر زمين خوردم عجب پاي بديست
خواب را از من گرفته چهره اش عكس او زيباست شبهاي بديست
نان خوش هم از گلو پايين نرفت شاطرش شايد چه نانواي بديست
مادرم مي گفت عاشق ها خرند شوهرش حتما چه با با بديست
قال الصادق علیه السلام : ان فاطمه صدیقه شهیده
غمت را در دلم پنهان نمودم تو گویی از ازل عاشق نبودم
ولی از سوز دل با یاد رویت هر از گاهی دوبیتی میسرودم
دلم از دست روی تو شکار است نمی دانم تو را با من چکار است
چرا زنگ در دل را زنی تو که بعد از زنگ کارت الفرار است
شبی من همنیشین اب بودم کنار دست یک شبتاب بودم
خوش و خرم زدم من زیر اواز ولی افسوس من در خواب بودم
تو گر ما را بسوزانی ثواب است خطای ما مجازاتش عذاب است
ولی امید ما از بخشش دوست نمیدانم حسابی بی حساب است
بعضی برو بچ گفتن دهنمون با این پست داستانک(پست قبلی) سرویس شد هر وقت میایم همینه .ما نیز که عند مرامیم و حاضر به سرویس شدن دهان هیچ احد الانامی نیستیم تصمیم گرفتیم که پستی بدهیم ولی هر چه فکر کردیم چیزی به این جوز بی مغز نرسید و دل را به دریا زده و همین طور امدم اینجا والان که دارم این ها را تایپ میکنم چیزی در نظر ندارم
چند لحظه صبر کنید.....
اهان .. یه حکایتی بود در گلستان که یارو اخر عمری بچه هایش را گرداوردندی و گفت عزیزان غیر هنر همه چیز کشک است و هنر مند هر جا رود بر صدر نشیند و از این جور مسایل یادتان هست یا نه ؟
به نظرم دیگه تاریخ مصرفش گذشته باشه چون که فی الواقع هنر به اعتراف بسیاری از فلاسفه و روانشناسان و شیمی دانان و پزشکان و کارگران و علی الخصوص سیاست مداران و... اکنون چیزی جز کشک نیست و هنر مند هر جا رود بر صدرش نشینند و حالش بگیرند . این هم یه اشکال به اونایی که میگن گلستان برای همه ی عصر هاست. دیدید نیست .

سلام علیکم
درود به همه دوستان گرامی
با داستانی به روز هستم بنام راهی بنام جنون . امید وارم مرا با نظر هایتان راهنمایی کنید . منتظر نقد های خوبتان هستم . امام باقر علیه السلام فرمود : عیب های دوستانتان را به انان هدیه کنید .
یه چیزی هم که الان به ذهنم رسید اینه که بگید که ادامه داستان رو چی حدس میزنید ؟
راهی بنام جنون
روي زمين دراز به دراز پهن می شد و دست راستش را روي پيشاني اش می گذاشت. ذهنش آشفته و شلوغ پلوغ بود .تصور آينده اي مبهم و نااميد كننده، و گذشته اي نا بسامان روحش را آزارمي داد. اين همه جبر و اين همه ظلم . اخر مگر مي شود من به كسي بگويم تودر به حال بايد فلان كار را انجام بدهي اگر خوب انجام دادي من به تو پاداش ميدهم و اگر بد انجام دادي و يا اصلا انجام ندادي ،مو از لاي ماست مي كشم و به عذابهاي وحشتناك دچارت ميكنم .شايد اصلا من نخواهم هيچ كار بكنم نه پاداش بخواهم و نه غذاب. پيش خودش از این فكر ها مي كرد و فلسفه ي خلقتش را قبول نداشت و یا بهتر بگویم از ان اطلاعی نداشت .از اين همه جبر در تولد و مرگ ناراضي بود. و از جبر در تولد ،بيشتر مي رنجيد و به قول خودش خاطره ي عدم، لذت بخش ترين چيزي بود كه در دنيا ي ما داشت. يادش مي امد كه شب هاي جمعه با پدرش به مسجد ميرفته و هر جمعه ،جمله ي ''لا يمكن الفرار من حكومتك" را شنيده بود هميشه احكام و افعالي را به او ياد داده بودند و تهديد به عذابش كرده بودند . او ديگر دنيا را زنداني ميدانست كه فرار از ان ممكن نبود . همه ي اين افكار بخاطر كوتاهي ها ، كثافت بازي ها و نامردي هايش دور و بر ذهنش را گرفته بود . دنبا ل راهي براي خلاصي مي گشت . روحش كم كم مثل اشغال داني كثيفي شده بود . مثل يك زخم چرك كرده كه كثافت و بوي بد از آن مي باريد . تنها شادي اش لبخندي به جمله ي'' آرزو بر جوانان عيب نيست'' شده بود و تنها آرزويش پيوستن به نابودي ها و دنبال راهي براي رسيدن به ارزوي خود مي گشت .
مدت ها دراز ميكشيد و اين افكار را دنبال ميكرد
روزي سوار اتوبوس شده بود و روي صندلي درب و داغاني نشسته بود. چند صندلي آن طرف تر كسي نشسته بود كه توجه همه را جلب خود كرده بود . ريز لب چيز هايي مي گفت و نيشش را تا بنا گوشش باز ميكرد و دوباره همين كار را تكراروتكرار و سپس تكرارميكرد. انگار اطراف خود را نمي ديد . نگاه هاي سوزني و گزنده ي ديگران را نمي ديد و مثال شعر'' نرود ميخ آهنين در سنگ ''شده بود. و قتي شلوغي و فشار جمعيت جان همه را به لب اورده بود ، وقتي كسي پايش را له مي كرد، وقتي صداي موسيقي جوانكي گوش همه را آزار مي داد و پير مردي كه روي دماغش غده چندش اوردي داشت ،مرتب دماغش را مي گرفت و به صندلي ميماليد، او همه وقت ميخنديد . انگار از كله اي كه گواهي مي داد عقب مانده است يا از آن دندان هاي سياه و سفيد و نامرتب و آن فك جلو آمده گله اي نداشت. هيكل نافرمش او را ازار نميداد گويا هيچ چيز نميتوانست او را عصباني كند . همين طور مشغول نگاه كردن بود به عقب مانده ي مفلوك كه راننده تا چند ايستگاه ديگر او را از ماشين بيرون مي انداخت . مثل هميشه به چيز هايي كه مي ديد فكر و دقت مي كرد و به عقيده ي خودش ذهنش را با همين فكر و خيال ها سرگرم مي كرد تا رنج زندگي را نفهمد .
در ذهنش اين سئوال بوجود امده بود كه چرا به آن شخص خنده رو عقب مانده مي گويند مگر اصلا مسابقه اي هست كه او عقب مانده است اگر مسابقه ی خنده و خوشي و راحتي و رفاه است او به نظرم از همه جلو تر است و اگر مسابقه ، براي رسيدن به بهشت است فكر كنم او از همه با يد جلو تر باشد. او از من عقب مانده؟ يا از آن جوانك و يا از ان فاحشه ي اخر اتوبوس؟ و يا از كه ... از كه عقب مانده ست ؟
وقتي از اين افكار حكيمانه قدري فاصله گرفت به اطرافش نگاه كرد هيچ كس را نديد همه پياده شده بودند حتي آن عقب مانده را هم پياده كرده بودند ايستگاه كه رسيد از اتوبوس پياده شد . ايستگاه درست روبروي خانه شان بود . خيلي خسته بود شلوغي تمام رمقش را گرفته بود . به خانه كه رسيد وارد اتاقش شد ودراز به دراز روي زمين پهن شد و دست راستش را روي پيشاني اش گذاشت . چشمانش را روي هم گذاشت مدتي گذشت لبخندي روي لبش نشست . بلند شد و نشست و قدري ديگر فكر كرد اين بار از روي زمين بلند شد و پشت ميز تحريرش نشست و روي كاغذي كه در ان اطراف بود نوشت
راهي بنام جنون وجود دارد كه خيلي بهتر از خود كشيست فرار از مسئوليت با اين كالبد نميشود و براي فرار بايد كمي كم داشت.
نقطه را گذاشت و دوباره به فكر فرو رفت . و بعد از دقيقه اي نوشت اما اي كاش ديوانه شدن هم راهي داشت . حالا كه راه فرار را ياد گرفته ام راه رسيدن به ان را هم بايد كشف كنم .
این شعر تقدیم به ساحت صاحبمان صاحب الزمان
در زمستان دلم یخ زده احساس اما
فکر آنم نفس گرم تو آبش بکند
بی قراری کند این کودک طبع بشری
کی شود زمزمه نرم تو خوابش بکند
چهره ی من که فراموش شداز ذهن زمان
کاش می شدکه دوچشمان تو قابش بکند
منتظر غنچه ی نشکفته گل مانده به راه
غنچه لب های تو گل کرده خطابش بکند
آن طبیبی که دغل باز و پر از نیرنگ است
کی شود دست و لبت رد و جوابش بکند
آن کلاغی که کشدنقشه ی طاوسی خویش
فکر آن نیست که نقش تو خرابش بکند
گر به هر کاش بگویم ز فراق تو به شعر
نشود هیچ کسی حد و حسابش بکند
یاد انان که با سرخی خونشان مرز های ما را ترسیم کردند گرامی باد
امروز خوش و خرم و خوش حال امدم برای عرض یک مطلب که ان را بدک نیافتیم و خواستیم برای مزید اطلاع و غنی سازی فضای مجازی ان را در اینجا بنگارم و ان معرفی یک کتاب است
سکاکی همان که "سگ گفت پوست استاد با دباغی هم پاک نمی شود "ش معروف است در ادبیات عرب کتابی به نام مفتاح العلوم دارد که قسمی از ان به علم بلاغت مختص است. که خطیب قزوینی ان را خلاصه کرده و به نام تخلیص مفتاح العلوم در داده است. اما جریان به همین جا ختم نمی شود .سعد تفتازانی امده و دو شرح بر این کتاب وارد اورده که یکی را مطول و دیگری را مختصر نامند. مطول که در گورستان خاطرات قدماست ولی مختصر هنوز پا بر جاست و در بعض مدارس خوانده میشود .
اما انچه ما از مختصر تصور داشتیم کتابی مختصر بود . اما ان زمان که این کتاب را با چشمان خود دیدیم فهمیدیم که اسم و مسمی هیچ دخلی به هم ندارد و انچنان مبهوت این بی کاری و پر کاری بعض علمائ قدیم بودیم که طبع شعرمان از پرده درامد و چند بیتی در توصیف کتاب سرود و رفت که اکنون صفحات اول کتاب بدان مزین شده است و از این قرار است
مختصر یا مختسر(به کسر سین)
مختصری همچو مطول طویل مورچه نامست ولی قد پیل
پانصد وسه صفحه بود مختصر ؟ نام نهاده اسم قاشق به بیل
خوش تر از این بود اگر گفته بود بینی پر آب مرا رود نیل
ایزد منان کمکی بایدت ور نه شوی غرق به اب قلیل
مرده در آییم به امواج قول زنده نمانیم به طوفان قیل
خیر کند رب جلالت مئاب ور نه شود کنده همین تک سبیل
شعر رها را اگر او خوانده بود هیچ نمی رفت در این کج سبیل
بس که ممل بود متون ادب یک دو سه سالیت شدم من علیل
آگاهی: خدای نا کرده در این شعر قصد توهین به هیچ کتابی از کتب حوزه را نداشته ایم و این شعر خودش همین گونه به زبان امد. درد انجاست که کتبی مختصر و شامل برای اموزش ادبیات در حوزه نیست و هنوز طلاب باید کتب طویل که به سبک قدیم نوشته شدند بخوانند .ولی خداییش همان کتاب های قدیم ادیب می ساختند نه این کتاب های ژیگول مامانی که از سر و تهشان زده شده است الله اعلم
بنام خدا
امروز با طرز طبخ نشریاتی که در کشور از تولید به مصرف سبزی فروشی ها می رسد ، در خدمتتان هستم. برای طبخ چنین نشریاتی شما ابتدا به چند نیروی کار بی کار، جهت کار نیازمندید که حتما باید تکنیک «کپی و پیست»از جای جای شبکه جهانی «اینترنت » را بخوبی بدانند .
و پر بدیهی است که در محل کار، اینتر نت مجهز به «ای دی اس ال» ضروری این عمل فرهنگی است. تنها مشکل ،تهیه مواد اولیه ی کار است و طرز طبخ،زیاد مهم نیست .
برای اینکه خیال خودتان را از طرح روی جلد مجله راحت کنید، به تعداد زیادی عکس زنان زیبای بازیگر و بعضا مردان خوشتیپ از این قشر نیاز مندید که در اینتر نت(ذیل تیتر عکسهای لو رفته ...) براحتی پیدا می شود . البته چون طرح روی جلد از مهمات است و تضمین فروشتان را میکند به عکسهایی از نی نی های ناز و ملوس هم احتیاج پیدا می کنید .
بعد شما به یک پیشگفتار نیازمندید که مطالب درون ان اصلا مهم نیست چون که مخاطبین شما اصلا این مطلب را نمی خوانند ولی جهت احتیاط در آن از سختی های کار تان بنویسید و مشقت مصاحبه با مشاهیر را حتما یادآور شوید.
از این به بعد کار ،به هنر شما در عملیات کپی و پیست وابسته است . شما باید فهرستی از ترین های جهان، مثل بزرگ ترین موی گوش دنیا،کوچک ترین دماغ دنیا و امثال اینها جمع اوری کنید.
یادم رفت بگویم همکاران شما در خیال و دروغ پردازی باید مدرکی معتبری داشته باشند . چرا که چندین صفحه به این گونه مطالب اختصاص دارد واحتیاطا مطالب عجیبه را به اشخاصی که وجود خارجی ندارند نسبت دهند و یا اصلا به هنر پیشه های هندی مثلا به طور مثال : «شاهرخ خان در یک دعوای خانوادگی پسر عمه هرتیک روشن را به قتل رسانید» خوب معلوم است کسی این مطلب را پی جو نمی شود .البته همین کار را بعضا با بازیکنان فوتبال می شود انجام داد اما با تاکید احتیاطا شدیدا.
بعد باید درپی مصاحبه هایی باشید که با هنر مندان سینما و بازیکنان فوتبال انجام شده است . وقتی انها را جمع اوری کردید کافیست در متن های این مصاحبات قدری دست برده و مطالبش را جنجالی کنید انوقت خواهید دید که چه فروشی خواهید کرد
در این مرحله شما با کمبود مواد مواجه می شوید. در اینجا بسیاری از نشریات فکر میکنند باید مطالب علمی _ تخیلی به چاپ رساند اما من زیاد با علمی ان موافق نیستم چرا که مواد علمی، مغز اکثر مخاطبین شما را می آزارد و باعث رنجش خاطر انان می گردد.
لازم به ذکر است که شما باید گوش به زنگ صدا و سیما هم باشد و به محض این که یه برنامه جنجالی (مثلا جومونگ) پخش شد شما با عوامل ان برنامه گپ و گفتگویی به ان شیوه ای که عرض کردیم داشته باشید
در راستای کمبود مواد، شما باید علاج واقعه را قبل از وقوع کنید . یعنی در چاپ های قبلی از خوانندگان تقاضا کنید که مطالبشان اعم از شعر داستان، خاطره ،عکس و....را به دفتر مجله ارسال کنند و خواهید دید که این مخاطبین گرام، نشریه شما را تا چندین سال بیمه می کنند.
در این کار از چاپ نقاشی بچه های شش ماهه ، مقالات بچه های یک ساله ، خاطرات گوسفندی در کوهستان و..کوتاهی نکنید
به نظر میرسد که چیز دیگری برای نشریه غیر از یک نام دهن پر کن که مسلما شما استاد این کار هستید نیاز نباشد
در پایان چند اگاهی را لازم میبینم
اگاهی 1: ماهی یک بار به سبک کارخانه های گوجه فرنگی قرعه کشی کنید اگر گندش هم در امد اسامی چند لاموجود را در مجله به چاپ برسانید.
اگاهی 2: در دروغ پردازی سعی کنید دو پلو بنویسید که در صورت مشکل از ان پهلو که به نفع خودتان است استفاده کنید.
اگاهی 3: الکی پول به ویراستار ندهید مردم که از این چیز ها سرشان نمی شود تازه عدم ویرایش در دو پهلو بودن مطالب شما را کمک می کند.و برای اینکه بگویید مطالبتان ویراستاری شده خرواری از نقطه و ویرگول را مانند بذر در نوشته بپاشید.
اگاهی 4: اگر عذاب وجدان بخاطر چیز هایی که به خرد ملت داده اید به سراغتان امد به فروش هر هفته مجله فکر کنید .
همه ی شما دوستان (و من) برای خودمون دوره هایی تو زندگی داشتیم . یه دوره که ، کوچولوی بانمکی بودیم که هی بقلمون میکردن و هیچی هالیمون نبود که ارزویی بکنیم
اما وقتی یه کودکی لوس و ننر شدیم ، (خودم رو میگم ) با ارزو های قشنگ کودکانمون ، با با و مامان رو می خندوندیم. یا بعضی وقتا به زحمت می انداختیم.
من که پسر بودم، کاش می شد، اون سر کچل دایی رو یه گاز حسابی بگیرم. تا دیگه لپه منو نکشه .
توکه دختر بودی ،کاش، اسمون ابی رو با همه ی ستاره ها ش بقل می کردم. ( متناقض نمای دخترانه)
من و تو به ارزوهامون چه رسیدیم چه نرسیدیم، بالاخره دوران ارزوها مون تموم شد و الان اون کاشکی ها رو فراموش کردیم
همین طور وقتی نو جوون شدیم تو کلمون یه سری کاشکی داشتیم
کاشکی مامان هی قر نمیزد درس بخون...
کاشکی با با پول تو جیبیه بیشتری میداد....
کاشکی کاشکی یه دوست ... داشتم
کاشکی مشترک گرامی دسترسی به این قسمت امکان پذیر نمی باشد داشتم
وقتی هم به سن جوونی رسیدیم دیگه از اون ارزو ها خبری نبود و یه کاشکی موند
کاشکی اون بنده خدا به ما جواب + بده ...
بزرگتر که شدیم ارزو می کردیم تو پست و پول وپارتی و .. بیشرفت کنیم.
پیر تر که شدیم دلمون میخاد که بچه هامون رو تو لباس عروسی ببینیم . الاهی
خلاصه سرتون رو درد نیارم همیشه ما یه "ای کاش هایی" توی زندگی داشتیم که گذشته
اما دوستای خوبم یه ای کاشی هست که دیگه همیشه ارزوی ما میشه و هیچ وقت تاریخ مصرفش نمی گذره و هیچ وقت به اون ارزو نمی رسیم
- ای کاش بر می گشتم تا شاید عمل صالحی انجام بدهم.
-هرگز
عزیز تا اینجاش که امدی. پستای قبلی منتتظر چشمای قشنگ و نظرات کارگشات هستن
فلفل نبین چه چیزه بشکن ببین چه تیزه
ریز: به نام خدا ی ما
دولت ما بیشتر از دولت های دیگه جون کنده حتی میشه گف که دولتهای دیگه به جای جون کندن یه مقدار جون گرفتن.( خورند و بردندو ...) امارها اینو میگن که ما الیم و ما بلیم اونها الند و بلند . اصلا اقای چیز. شما برای اینکه بگید اعتیاد و نا امنی فکری هست. چرا بازیگر استخدام میکنید اونم یه بازیگر زن معروف تیاتر .
اقای چیز : بنام خداوند به اصطلاح چیز
این دولت اقای ریز چون چیزش با لا بوده توی دیپلوماسی ماسیده به همه ی دنیای به اصطلاح چیز
و یه چیزی هست که اقای ریز ،عزت و چیز مردم ایران رو در دنیا چیز کرده. من نتونستم این چیزا رو تحمل کنم و به صحنه امدم تا حال اقای ریز رو حسابی جا بیارم و اون رو از صحنه بیرون کنم و ریشه اش رو دربیارم این هم که میبینید تا اینجا امده چون ریز بوده ار این لا و لو ها امده تو یواشکی اما بیرونش میکنیم و حواسمون جمع میکنیم غیر خودی دیگه وارد نشه
ریز:
دولت ما خیلی بهتر از اون دولتهای قبیله ای قبلی بوده . ما عزت کشور رو زیر سئوال بردیم یا شما سه تا که برنامتون و هدفتون(( استه برو استه بیا تا گربه شاخت نزنه)) بوده
در زمان شماها ما رو محور شرارت خوندند، برنامه های هسته ای مون رو به کلی تعلیق کردند یا ما ؟
چیز : اون سه تا، نه ببخشید اون دوتا یا هر چنتای دیگه ، به من چیزی ندارند و برو با همونا بحث کن دلشون خاسته از من حمایت کنن امودن کردند به تو چه ما هم استقبال میکنیم از هر کی حمایت کنه
ریز : عزیر من، من به شما علاقه دارم ،من شما رو دوست دارم، ولی شما که میگید احساس خطر کردید ،شما که میگید احساس وظیفه جناب عالی قلمه شده چرا اون موقع که اون دوتا ریس بودن احساس مقدس وظیفه تان عود نکرد شما با اون دوتای دیگه و اون دوتای دیگه دستتون تویه کاسست دیشب هم مناظره نبود همش قربون صدقه هم رفتن و تازه با هم دست به یکی شده بودند که به مردم پول توی جیبی هم بدن
چیز : چند بار بگم ریز جان من سیاست های تو رو غلط میدونم چه کار به اون مناظره کنندگان دیشب اقایان چیز وند دارم . تو توی دنیا" ما رو سرشکسته کردی هیچ، تازه چوب کاشکی، دست ما ایرانیا رو کردی تو لونه زنبور های اسراییلی . ببین ریز جان تو این قد رفشار به مملکت ما اوردی که گلشیفته از دست تو رفته تو کشور غریب داره غریبی میکشه. بازیگرهای ما از دست تو دارن یه فیلمهای به اصطلاح چیز میکنن که از راه امام فاصله گرفتن و تقریبا همون سینمای شاهنشاهی شده.ازادی هایی که اعلام کردیم صنعت فیلم سازی ما رو تا جایی پیش برد که هیئتی از هالیوود عازم ایران شدند
ریز : حرفا چیزی میزنی چیز جان من شما رو دوست دارم ولی توی این 4 سال علیه من چه چیزا که نگفتین تو روزنامه هاتون .من صبر کردم اما اون زمون که تو چیز بودی باصطلاح یا رفقات چیز شده بودن هیچ کی جرئت نداشت علیه شما صحبت کنه اون وقت شما توی این روزنامه ها توهین های به من کردید و به مردم
شمادولت من رو به بیقانونی متهم کردید و من یک رو یک دیکتا تور خواندید هم شان رضا خان و محمد رضا
چیز : بله چیز شما بی قانونه و با رها خلاف قانون عمل کرده. و قانون رو زیر پا گذاشته
ریز : تعداد خلاف قانون های که توی دولت من عمل شده طبق امار خیلی کمتر از دوره های قبل بوده است و دولت ما قانونی ترین دولت هست
من با بی قانونی های که پسرای اقای چیزیانی میکنه مخالفم . من با گرفتن مدرک های قلابی که کیلو کیلو دادن رفته مخالفم .
این گفتگو ادامه داشت و لی ادامه نیافت
خاویار چگونه به دست میآید؟
خاویار چه جوری میخورن ؟
ارزش غذایی خاویار؟
خاویار مصنوعی چه کوفتیه:
تفاوت خاویار مصنوعی با خاویار طبیعی
پست انتخاباتی ما هم رسید
شاید از خودتون پرسیدید که پست انتخاباتی چه ربطی داره به این هل و هل کاری ؟به قول معروف ربطش به بی ربطیشه نگران نباشید ربط داره
نمیدونم از این زاویه راننده رو میبینید یانه اصلا مهم نیست .بالاخره تا حالا راننده ای که کارش گیر کرده و از چنتا مردم کوچه وبازار کمک میخاد رو دیدید اولش میاد میگه داداش دمت گرم بیا یه دستی به ماشین ما بزن .جون داداش با یه هل هم را میفته ها دمت گرم . تو هم که نمیتونی این دل صاب مرده راضی کنی و مردونگیت یهو قلمبه میشه میری کمکش .خلاصه چند نفر میشید و هل روی هل .![]()
اقا هم میره پشت فرمون میشینه پای موبارک رو روی ی گاز و تر مز میفشارد و بعد از زوز زدن های متوالی بالاخره ماشین حضرت اقا از گل و لای یا برف در می اد . این تا اینجا![]()
بقیه ماجرا بسته به معرفت اق رانند داره اگه گوله معرفت باشه میاد پایین یه خسته نباشید میگه یه تعارف خشک و خالی که اقا جان عمه ام برسمونمتون مادر زنم رو کفن کنم برسونمتون تا کوجا میری ؟ شما هم که ادم پر رویی و حرف بزنی نیستی خجالت میکشی و یه خیلی ممنون و قابل نداشت چرب و چیلی تحویل ایشون میدی![]()
اگه یارو یخده معرفتش کمتر باشه از ماشین پیاده نمیشه اما یه بوقی برامون میزنه و دستی تکون میده
اما فرض کنید که طرف بی معرفت باشه پا که چه عرض کنم سم رو فشار میده روی گازو این گل و لای چسبیده به تایر رو تو سرو و صورتمون میپاشه .
در این سه صورت که مرقوم شد تنها کسی که به هدف رسید اون راننده بود و به ما جز یه بوق نماسید اونم تازه از با معرفتش
کاندید های ما هم .... تو خود حدیث مفصل بخان از این مجمل
پس به کسی رای بدیم که حداقل برامون یه بوق بزنه یا اگه بهش بگیم ما رو تا یه جایی برسونه
داستان میگفت او با اب تاب وقت خوابم تا شوم من غرق خواب
منتها ان شب رمق در جان نداشت روسری مشکیش را سر گذاشت
داستان ان شبش غمناک بود قهرمانش زیر مشتی خاک بود
قهرمان داستانش دختر است کز همه زنها ی عالم بر تر است
خواب کم کم دست بر چشمم کشید صحنه کابوس در خوابم دوید
چشم من ان داستان را خواب دید تیغ وحشت پرده خوابم درید
حس نمودم دست گرم مادرم پاک میکرد او عرق های سرم
گفتم ای مادر که خوابی دیده ام زین سبب اشفته و ترسیده ام
دیدم انجا زهره ای در اسمان روشنی بخش زمین بود و زمان
جمع شد گردش پر از ابر سیاه تیره می شد هم زمین و هم سما
پای ظلمت سینه اش را می فشرد نور را از اسمان ما ببرد
مادرم بر صورتم دستی کشید روی دستم قطره ی اشکی تکید
بنام خدا
درود برشما
امروز 6خرداده الان موقع استراحته بنده است نه که ما خیلی درس میخونیمو اینا گفتیم بد نیست یه پست تو وبلاگ بزاریم نشستیم در مخیلات ذهن کند و کاو کردیم اما دریغ از یه حرفه حساب . از طرفی بحث انتخابات داغه اما دست ما کوتاه و خر ما هم از کرگی دم نداشت لیکن نتیجه ان شد که بنویسیم هر چی شد شد( از اون حرفا) تا هم خومون یه چیزی گفته باشیمر هم مخاطبین اتفاقی وبلاگ مون و بعضی از دوستان که به زور اس ام اس وادارشون میکنیم به وبلاگ ما بیان بی نصیب نمونن
دیروز پریروز اقای پروفسور فلامرز رفیع پور توی تلوزیون صحبت میکرد انصافا خوب چیزای میگه (اما کو گوش شنوا) میگفت که وقتی یه برنامه توی ایران ما میخاد تبدیل به یک شعار بشه و به اون عمل بشه این شعار رو ور میدارن پشت موتورسیکلت (هر سممینار و برنامه هم که میگیرن اگر هم ربط نداشته باشه میگن این در راستای اون شعاره.) مینویسند این موضوع باعث میشه مردم از اون شعار نفرت پیدا کنن و نتیجه این میشه که این بد بینی و نفرت نسبت به اون کسی که این شعار رو میگه سرایت میکنه
بیام یه ذره با خودمون صمیمی باشیم لااقل سر خودمون گول نمالیم یه ذره از اون سو استفاده ها کم کنیم پیشرفت و تلاش فردیمون رو در کنار پیشرفت ایران بگذاریم
حالا من مردم کشور های دگه رو ندیدم، اما مردم ما خیلی اهل سوئ استفاده هستن یه مثال کوچیکش عکسهای بازیگران یک فیلم پر بیننده رو ورچسب و پوستر میکنن و در قطع و اندازه های مختلف تو بازار میارن همین فیلم یوسف واقعا ادم نمتونه چی بگه عکسهای یوسف ، زلیخا ، پوتیفال ورو ورچسب بنر دیگه ..کردن که مثلا سودی به ان جیب صاب مرده بزنن
نمی خام به مردم کشورم توهین کنم خیلی خوبی ها داریم که مردم دیگه ندارن ولی از ما توقعی هست که از دیگرون نمیره ما جدای از این که ایرانی هستیم مردم مسلمان عموما شیعه اهل بیت نباید بعضی کارها رو بکنیم . چند وقت پیش همایش پخت بزرگترین ساندویج نمدونم چی چی از گوشت شتر مرغ بود نمیدونم عکسهای هجوم ملت گشنه که نمیشه گفت رو دیدید ما شالله همه با مناعت و بلندی طبع از سر و کول هم زن و مرد بالا رفته که یه تیکه از اون شتر مرغ بیچاره رو بوخورن تازه یه بنده خدا میگفت که یه تیکش قبل از اندازه گیری گم شد و گمونم همون بنده خدا گفت من هم خوردم ولی تلخ بود به مفت نمی ارزید
اس ام اس های احمدی نژادی شماره ۱
نمیگویم که خوشکلتر زحور است
ولی این را بگویم من همیشه
که با اهل ولایت جفت و جور است
بده راي خود را به مردان خادم
نگردي ز اين راي ما يوس و نادم
ز محمود محبوب تر در كجاست
بگو تو در اين باب يك حرف راست