تیتراژنخست مختار نامه

 

میرباقری الحق و الانصاف برای مختار نامه سنگ تمام گذاشته است . هفته ای  نیست که در رسانه ها اعم از تلوزیون و نشریات گوناگون مطلبی در موردش ننویسند. از مسایل فنی فیلم  تا تحلیل محتوی و بحث های تاریخی مختلف .

اما در این مدت که از  پخش این سریال می گذرد  جدای از بحث های فنی، کمتر دیده ام یا بهتر بگویم اصلا ندیده ام درمورد تیتراژ اولیه فیلم حرفی زده شود و یا چیزی نوشته شود . در عوضش درمورد تیتراژ اخرش  بخاطر ان صدای مخصوص مدتی حرف و حدیث هایی گفته میشد.

به نظرم میرباقری با طراحی این تیتراژ مخاطب را متوجه دید خود نسبت به قیام مختار می کند و در ان از مولفه های عاطفی به خوبی بهر مند شده است.

اما تا به حال فکر کرده اید که این تیتراژ چه میخواهد بگوید؟ و چه منظوری دارد ؟ البته من هم این سوال را از خودم پرسیدم و به جوابی رسیدم که خدمتتان مینویسم

تیتراژ ،این گونه اغاز می شود که امام  در صحرای کربلا، سوار بر اسب ، مشتی از خون را به اسمان پرتاب می کند  که سرخیش تمامی اسمان را فرا می گیرد . سپس از اسمان بر زمین قطرات باران می بارد  و یکی از این قطره های بصورت مختارنامه ای اتشین بر صفحه نمایان میشود .در حادثه کربلا معروف است که اما م حسین خون  گلوی حضرت علی اصغر را به اسمان پرتاب کردند وان خون به زمین بازنگشت و به عنوان شاهدی بر این قیام نزد خداوند باقی ماند .

 خون فرزند شش ماهه ی  امام نماد و سنبل ایثار و از خود گذشتگی تمام  امام در صحرای کربلاست که به اسمان میرود و عالم گیر میشود و به صورت باران که نماد رحمت و برکت است بر زمینیان فرود میاید .و عاقبت  قطره ای از دریای  برکات و  ثمرات قیام حضرت اباعبد الله، قیام مختار و امثال مختار است که سرانجام موجب سقوط حکومت نحس بنی امیه می شوند.این تیتراژ بیان کننده دیدگاهیست که معتقد است  قیام  امام برای اصلاح و  انزال رحمت الهی بر جامعه مسلمین بوده است و نه  صحنه ای  از نمایش ظلم ظالم ومظلومیت مظلوم.  

بازگو کردن دید صحیح با استفاده ازنماد ها بسیار موثر و  لذت بخش است خصوصا در اخر تیتراز که دستی مشتی اب برمی اورد و در ان نام کارگردان نوشته میشود . کارگردان  اینجا می گوید

                        « اب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر کوزه ای باید چشید»

میرباقری به اندازد خودش، به انداز دسترسش از این قیام سراسر رحمت و هستی بخش، بهر گرفت است ...

از شبنم نگاه تو

رعد نگاه توست که بارانیم کند

در اسمان عشق چراغانیم کند

در سینه ی چو اینه ات چون نظر کنم

یک لحظه مبتلا به پریشانیم کند

از شبنم نگاه تو تا شمس راه نیست

این راه را اگر بروم فانیم کند

من بیقرار بوسه به سیمای ساحلم

تا ساحل از کرم به چه مهمانیم کند

یک بوسه را به قیمت جانم نمیدهد

با خود نگفته شک به مسلمانیم کند

یوسف خریده پیرزنی گر به یک کلاف

یک تار طره ی تو سلیمانیم کند

پریشان شاعر بی عشق و بی حالم

نمی داند کسی از حال و احوالم

میان سینه ام دردی است جان فرسا

که روز وشب ز دستش سخت می نالم

امیدی نیست در این مرگ تدریجی

همین است عاقبت تقدیر هر سالم

ندارد زندگی بی عشق معنایی

چه معنایی است در این بخت واقبالم

دوای درد من جز بی خیالی نیست

اگر چشمت کند یک لحظه اغفالم

خیزش توحیدی

خیزش توحیدی

اسلام از آغاز خویش عجین به خیزش و انقلاب بود . اتفاقی رعد آسا و نوری خیره کننده در ظلمات شبه جزیره جاهلی که دلهای انسان را از حجاز تا ایران و بیزانس می پیمود .

در زمانی که انسان اسیر را ، پناهگاهی چون حصن لا اله الا الله می بایست، مردی فریاد بر اورد که« بگویید خدایی جزالله نیست تا رستگار شوید» و این معنا  بر تمام فراعنه ی اعصار از نخست تا کنون گران امده است. چرا که آنان سودایی جز خدایی و علو و گردن فرازی در سر نداشته اند.

ابراهیم که «ما کان الا حنیفا مسلما»ست  ، تبر به دوش ، نمرود ظلم و بت نا آگاهی را در هم می شکند و محمد ،علی بر دوش بت  سیتره و استکبار اشراف را پایین می کشد . اری، «نه» گفتن به تمامی خدایان دروغین از ابتدا شیوه مسلمانی بوده وهست  و خواهد بود و این شگفت نیست که امروز مسلمانان یکدل و یکصدا پایان فراعنه و طاغیان زمان را فریاد می زنند .بلکه شگفتی از تاخیر در این اتفاق مهم و بزرگ است . تاخیری که بهایش را جز مردمان غزه و فلسطین و امروز بحرین نخواهند پرداخت.

اما براستی ریشه ی دل اگاهی و یکدلی امروز در کجاست ؟ کدام نوید ، به جان توده های مسلمان امید فتح وظفر را مژده داده است؟ و فریاد حق طلبی ،به چه امید از حنجره های خونین امروز بر می اید؟ اری ، خمینی جواب تمام مساله هاست. جوابی  که دوست و دشمن مصرانه به ان تصریح می کند.

انفجار نور معنی اش ان است که نور به اقطاب عالم خواهد رسید و تاریکی ها را روشن خواهد کرد . انقلاب اسلامی بارقه نوری بود که چشمان تمامی عالم از مستضعفان و دردمندان و مظلومان را روشن ساخت . و دلهای انان را برای رسیدن به استقلال و ازادی بی تاب میکرد ان گونه که اتشفشان درونشان به جرقه ای  کوچک فوران کرد و چون طوفان به سرعتی شگفت انگیز بر کاخ های خود فرختگی و استبداد خروشید . تا ان که در روز یوم الله انقلاب ایران فرعون خودباخته و نامبارک مصر از تخت به زیر امد در حالی که چشمانش هنوز به دست اربابانش بود . سقوط مبارک دست نشانده ظلم منشا تلالو امید در دلهای مسلمانان شد ان گونه که ملت های دیگر نیز جان حق طلبشان را در راه رسیدن به فتح و پیروزی نثار میکنند دنیای  کوچکی است اما پر از رمز و اشاره و کنایه که صاحبان خرد از ان بهره میگیرند .

 اما اکنون غرب ، مبهوت و مضطرب است  که  مبادا مسلمانان بعد از«اسقاط النظام» ایران دیگری را خواستار باشند. غافل از آنکه سه دهه پیشتر ، معمار عصر جدید، تفکر اسلام منهای خیزش و انقلاب را رسوا ساخته و اسلام ناب را در گوش جان مسلمانان ، فریاد زده است تا روزی صفوف دل های به هم پیوسته ،فصل تازه ای در تمامی مناسبات و محاسبات جهان بگشاید.

 امروز به یاری پروردگار، اسلام اگاهی و مبارزه  می رود که به خیزش موعود بینجامد و تکاپوی مزبوحانه ی فراعنه در امواج خروشان نیل تا فرات ، سرانجامی نخواهد داشت. واینده ازآن نیکان است .

 

تورم جنسی ، جهاد اقتصادی

 

نمیدانم این پست را چطور بنویسم .این قدر افکارمختلف در ذهنم ردیف شده است که مجبورم با عرض پوزش همه را در این پست بالا بیاورم . نمیدانم درست است؟،غلط است؟ هیچ چیز نمیدانم .فقط این را میدانم که میخواهم بنویسم.برو که رفتیم....

واضح است که در عرصه ی  اقتصاد اگر میزان عرضه و تقاضای کالا وخدمات متعادل نباشد ،جامعه با کمبود کالا و یا با تورم مواجه می شود. یعنی برای این که نظام اقتصادی در ثبات باشد ، باید همیشه میزان عرضه و تقاضا در میزانی متعادل باشند .این یک قانون روشن ، بین نیازهای انسان و رفع انان  در نظام اقتصادی است. بلکه به نظر من  در بیشتر نیاز های انسان .

هدف من از طرح این مقدمه، پرداختن به مسایل اقتصادی نیست ؛ چرا که علاوه بر دانش اندک اقتصادی حقیر این بحث ربطی به منظور اصلی من ندارد . اما در خصوص مشکلات جنسی جوانان _بر منکرش  لعنت، بیشباد_ مسایلی به ذهنم رسیده است  که بهتراست ان ها را طرح نمایم.

نیاز جنسی  به عنوان جز لاینفک خلقت انسان  یکی از نیاز های اصلی جامعه ی بشری، بخصوص برای نسل جوان است . هر فلسفه و ایدئولوژی اجتماعی ، خواه ناخواه مجبور به ابراز عقیده  در مورد حدود و حقوق گستره ی روابط جنسی بوده و هست .اسلام نیز به عنوان دین و تئوری همه جانبه ی  زندگی بشر برنامه ها و راهکار هایی در این زمینه ها ارائه کرده است .

دراسلام راهکار هایی برای کنترل و رفع نیاز های جنسی وجود دارد . که این راهکار ها به دو دسته ی دائم و موقت تقسیم میشود . راه حل دائمی این نیاز، همان ازدواج دائم است که بهترین راه حل ممکن در متن خلقت است .اما دو راهکا ر موقت نیز توسط اسلام معرفی شده است که یکی را با عنوان ازواج موقت میشناسیم و دیگری عفاف و خویشتن داری و تقواست . عفت به این معناست که درگاه های ورودی ذهن که همواره محرک انسان به سوی امور جنسی است به روی هرچیزمحرک بسته شود، تا  زمانی که خداوند از فضلش جوان را به ازواج موفق سازد . البته کشور های غربی با عرضه ی کاباره ها و روسبی خانه ها و ارتباط بدون مرز بین زن و مرد این مشکل را به خیال خود حل کرده اند اما امروزه در باتلاق خود ساخته دست و پا میزنند ...

متاسفانه امروزه  گسترش ارتباطات و کاهش تقوای جنسی  و بی مباهاتی درپخش صحنه ی ها جنسی و دسترسی بسیار اسان جوانان عفت چشم ، گوش و فرج را به شدت کاهش داده است . و این امر باعث افزایش روز افزون تقاضای جنسی در جامعه میباشد .

باتوجه به اینکه کشور ما ایران، از جمله کشور های بسیار جوان است و اوج  این نیاز درسن جوانی  می باشد ، ممکن است افزایش این تقاضا مشکلاتی را برای جامعه پدید بیاورد . البته رسانه های داخلی مانند سینما نیز در  افزایش تقاضای جنسی موثر هستند  باید اشاره کنم به فیلم بعد از ظهر سگی سگی که بهتر است انرا با بعد ازظهر سکسی سکسی بشنایم که اکثر دیالوگ های  ان تعریض به مسایل جنسی است . به نظر من این گونه اثار نمایشی در بالا بردن تقاضای جنسی و شکستن قبح طرح  این مسایل  موجب رواج بی حیایی در جامعه میشود. که در جای خود به ان خواهم پرداخت . خلاصه انکه افزایش این تقاضا و میزان  اندک  رفع نیاز ممکن است به تورم جنسی ! جامعه بیانجامد که خود ام الامراض برای جوامع است.

اما ایا برای رفع این نیاز طبیعی راهکاری های مذکور عملی هستند ؟ ایا راهکار های غربی و ایجاد کاباره ها و روسبی خانه ها حلال مشکل جامعه اسلامی است ؟ ایا ازواج موقت که فقط در میان فقهای شیعه مقبول است و امروزه حتی طرح ان به  عنوان یک راهکار دشوار می نماید ، راه حل جوانان است ؟ بالاخره راهکار مناسب جهت برقرای ثبات جنسی و رفع تورم جنسی کدام است ؟ چندی پیش درمقاله ای جناب اقای یامین پور فتنه هشتاد و هشت خیابانی را یک جنبش و تخلیه جنسی تحلیل کردند که بنده با ایشان به شدت موافقم .و حداقل ما باید برای جلوگیری از چنین فورانهایی راهکار هایی را عملی کنیم .

به نظر من دو راهکار عملی در این زمینه وجود دارد؛ یکی انکه میانگین  سن کار و کسب درامد  در جوانان پایین تر بیاید. و همچنین تسهیل ازواج با  باز کردن غل و زنجیر ها یی که خانواده ها بر خود بسته اند از طریق کارهای جدی فرهنگی و رسانه ای و این نمیشود مگر با رونق اقتصادی و نگرش دوباره ای در عرصه اموزشو....

راهکار دوم که باید همزمان با راهکار اول درجامعه ایجاد شود، افزایش تقوا و مسایل معنوی  و تولید محصولات و فعالیت هایی در این زمینه است

اما پایان سخن انکه امید است که جها د اقتصادی مقدمه ای برای حرکتی جدی در عرصه مشکلات کشور شد .

.

کاروان عشق

از خیال برکه نتوان شست روی ماه را

از دل آیینه نتوان برد فکر آه  را

تا از اینجا کاروان مصر  بی شک نگذرد

فاش نتوان کرد بی شک اعتراف چاه را

زندگی باید میان باغ هستی نو شود

تا سرانجامش بچینی میوه دلخواه را

جز خروسان تاج تا اخر برای کس نماند

انقلابی هست در پی روزگار شاه را

مثل کوهی باید از اندیشه ها بود استوار

باد حتما می برد رویای خیس کاه  را

کاروان عشق میاید به سوی چاه غم

لیک باید گفت اول ذکر بسم الله را

اخراجی ها با طعم پپرونی

 

+ اخراجی های سه همان شلوغی ایام انتخابات را داشت .همان درهم- برهمی ها، همان تشویش ها و نگرانی ها

_ اخراجی های سه همان حرف های همیشگی ده نمکی بود که بار ها شنیده بودیم،همان «کدام استقلال کدام پیروزی» و شاید همان «فقر و فحشا» و «دارا و ندار...»

+ اما این شلوغی ها و در هم برهمی ها مانع  نمیشد ده نمکی ایجاز های سیاسی اش را به رخ نکشد و حتی گذاشت  قطع نامه 5۹8 را چند بار از صندوقچه خاطرات جنگ بیرون بکشد و جلوی چشم خلق الله نشان بدهد  ...

_ اخراجی های سه  انقدر خنده دار بود که هر ان سینما از قهقه ها پر میشد و من هم یک دل سیر خندیدم اما  تاریکی سینما و  روضه های ده نمکی از مصایب پابرهنه ها و مردم بیچاره ،چنده باری اشکم را دراورد...

+ اخراجی ها ی سه فیلم نسل من بود. نسل سوسن خانوم ، نسلی  که برایش «همه جا ارومه » و خوشحال و اسوده، امده و سر سفره ی اماده نشسته .  نسلی که تازه از فتنه هشتاد و هشت به این طرف  وارد سیاست شده و تازه فهمیده خیلی  از روزنامه های ما نامشان  فقط شرق است ولی در واقع نوکر غرب هستند .

_ نسلی که ناارامی ندیده و جنگ سرش نمیشود و میان دروغ و راست سردرگم است .نسلی که ادم ها ی جنگ را باور نمی کند. جنگ برای ما یک افسانه بود که روایان زیادی داشت اما روایت مجید حکایت دیگری بود ...

+ من زمانی «سید مرتضی»،« سید انقلابی» را شناختم که با «بایرام لدر» و «بیژن قالپاق» همزاد پنداری کرد م . راستش را بخواهید من دیگر از حاجی ها وسید های تلوزیون  خسته شده بودم  و  لحظه شهادت سید توی  بقل حاجی،  کانال را براحتی عوض می کردم .

_ اما حالا حماسه و شرف و شجاعت و وطن دوستی  را گام به گام  با صداقت دسته ی  اخراجی ها  حس کرده ام و حالاست که میتوانم به کوری چشم اقازاده انلاین و حضرات ازادی اندیشه، اخراجی های سه را هر چند بار که پا بدهد در همان سینمای پایین شهر ببینم .

= اخراجی ها ی سه  یک دعوای تند سیاسی است ، چیزی شبیه همان پپرونی که بعد از سینما خوردیم ،شلوغ و متنوع و تند و خوشمزه . که با زیرکی مسعود و سر دادن شعار های «یک هفته دوهفته »و« ازادی اندیشه» و« دکتر برو دکتر» و خیلی چیز های دیگر این معجون را برای همه خوردنی تر میکند. هر چند فلافل هنوز در قلب ماست  

اخراجیهای سه فیلمی بود که توی راه و خانه و رختخواب من را ول  نکرد، تا اینکه دزدکی برقها را روشن کردم این حرفها را خالی کردم بلکه خوابم ببرد .شب خوش

حسین قدیانی

 

همین دیروز بود که به عشق حاج حسین یه شعر سر هم کردم و گذاشتم  در کامنتدونی قطعه مقدس بیست و شش بعدش هم حاج حسین قابل دونست و اونو گذاشت توی صفحه سایت البته با لحاظ ملحوظی که من هم به ان احترام میگذارم و... 

شمع محفل حسین قدیانی                 خوب و خوشگل حسین قدیانی
همه جا می شود سرش پیدا              چون ایرانسل حسین قدیانی
توی یاهو حسین قدیانی                     توی گوگل حسین قدیانی
 تند و تیز است نثر این قطعه                 مثل فلفل حسین قدیانی
می کند له دماغ شیخی را                  مثل دعبل حسین قدیانی
له کند زیر پا مهندس را                       نیست بزدل حسین قدیانی
زده بر نام بی بصیرت ها                      مهر باطل حسین قدیانی
با تمام رسانه های غرب                      کرده دوئل حسین قدیانی
افسر جنگ نرم می باشد                      هست قابل حسین قدیانی
خوش به حال حسین قدیانی                 نیست غافل حسین قدیانی

دلخسته

میان حجره خلوت نشسته ای، تنها

و از سکوت شب سرد خسته ای، تنها

هنوز هست به گوشم صدای اوازت

دوباره بغض غزل را شکسته ای، تنها

تو مثل میوه خوش اب و رنگ من بودی

و من میان تو بودم چو هسته ای، تنها

هنوز باور این جمله سخت سنگین است

میان ان همه اجیل پسته ای تنها

زبان طنز همان یادگار ایامی است

که در عزا و فراقش نشسته ای تنها

چقدر بی تو ملال اور ست فال زدن

زبان حافظ دلخسته بسته ای، تنها

ز هجر توست که این شعر هم پر از دود است

کشیده ام زفراقت دو بسته ای ،تنها

بیاد توست که هر شب دهان کنم مسواک

به یاد من چه قدر خود نشُسته ای تنها

زبان ظنز سر سبز میدهد بر باد

چه باک گر ببرد باد خسته ای تنها

سادگی عشق

 

از تو گفتن ترانه می خواهد                شاعری بی بهانه می خواهد

روز روشن ز نور نتوان گفت                حس شعر شبانه می خواهد

در سکوت تو مانده ام مبهوت              دل من یک نشانه می خواهد

من دو شاخه غزل پر از احساس         من دلم یک جوانه می خواهد

در هوای تو مانده ام انگار                   سرم از غصه شانه می خواهد

دل میان صدای تو لرزید                     چه بسا شاعرانه می خواهد

که بگوید به سادگی با تو                 که تو را عاشقانه می خواهد

شاعرانگی

 

روی دیوار زندگی کردن

عشق با مرغ خانگی کردن

ثروتی مفت را دراوردن

خرج شرب عرق سگی کردن

در خیابان حول دانشگاه

گشتن و صرف بی رگی کردن

محض خونخواهی  حقوق زنان

خویش را عین مادگی کردن

رندی اموختن ز پیر مغان

صرف عمری به سادگی کردن

همه اش بهتر است از انکه

مدتی شاعرانگی کردن

جنبش جلبکی

من مسخره ی مردم عادی شده ام

معروف به وصف بی سوادی شده ام

از مذهب و دین دست کشیدم اما

من پیرو شیرین عبادی شده ام

 

از چیز سرودیم ولی چیز نشد

این چیز برای ما دگر میز نشد

هر چند که چیز توی تهران کردیم

افسوس که پایتختمان لیز نشد

 

تا کشتن مصلحت فقط یک گام است

این خواسته ی تمام خاص و عام است

ای کاش که این سئوال پاسخ مییافت

پایان سران فتنه جز اعدام است؟

 

 

تو

سر می کشد از پنجره مهتاب بسویت

پر می شود از زمزمه ی عشق گلویت

گیسوی معطر چو فشاندی کشاندی

صد عاشق دلسوخته را بر سر کویت

زلفت گسل زلزله ی شهر جنون است

ویران شود این دل ز پریشانی مویت

دست من بیچاره که سوی تو دراز است

 اغوش بپندار که بگشاده برویت

 ترسیده ام از سابقه ی لیلی و مجنون

هرچند که لیلی شکند ظرف سبویت

امید نباید به کسی همچو حسن داشت

بسته است دل امید به اخلاق نکویت

آوای عشق

کوزه ای را بر لب دریای خون پالای عشق

پر کن از امواج بی پهنای جان فرسای عشق

در فرات چشمهایم یک غزل افتاده است

می رود تا قله ها، تا اوج، تا افشای عشق

آب ها در حسرت لب های خشکی مانده اند

ناگزیر اماست او در فکرت احیای عشق

چشم های مشک ترسان است از تیر و کمان

آبرویش می رود شاید به پیش پای عشق

دست هایی را که حیدر بوسه باران کرده بود

گوییا امروز دارد می رسد امضای عشق

پشت سروی می شکست از داغ یاس و لاله ها

می رسید از خاک بر عرش خدا آوای عشق

سعادتمند

 

هر ان کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

زقم تا مشهد قالی زن و ملک و زمین دارد

به هر جا گیر افتد کار و بار دوستدارانش

هزاران بند پ یکجا درون استین دارد

زدستش کار خیر اما کمی توفیق حاصل نیست

به دستش خاتم منقوش و در گوهرین دارد

ز خوشحالی و خوشروزی عروسی در دلش برپاست

و لیکن ظاهری محجوب و اخلاقی متین دارد

برای ابرو داری حسابی پول میخرجد

اگر ازاد مرد او نیست لیکن درد دین دارد

هم ان دارد هم این دارد خلاصه این چنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

شب شعر

امسال در مدرسه علوی هستم برنامه های فرهنگی اش بهتر از جاهای دیگر است . مثلا شب شعر هم دارد . قسمتی از تابلو را برای ادب و هنر اختصاص داده اند . ان اوایل که برای اعلام شب شعردر تابلو نوشته ای زده بودند ،شعری از حافظ را نوشته بودند این گونه : معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است و در این حلقه اش نیاز کنید .

بنده نیز در کنار ان یادداشتی نوشتم به این ترتیب :

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

نخست موعظه ی بنده ی حقیر این است

که از نوشتن اشعار احتراز کنید

میان شاعر و اخوند فرق بسیار است

کمی کتاب حافظ بیچاره باز کنید

گویا که به مذاق خوش نیامده بود و یاداشت را کندند. لازم است یاداروری کنم که حاشیه در هر جا مضر باشد در حوزه از رسم های قدیمی و مفید است که ترک ان موجب مرض طلاب علوم دینیه خواهد شد

دخلی به دخلی

مدتی بود که راه براه مطلب می نوشتیم که اهای عزت االله ضرغامی جان و اهای شمقدری بابا چه نشسته اید که سینما و تلوزیون تان مروج بی حجابی و از این جور حرفهاست . اما همین دیشب فهمیدیم که زکی... این مسایل دخلی به این اقایان ندارد . افسوس که چقدر هارت و پورت و داد بیداد راه انداختیم بابت این افکار واپسگرایانه.

خداوکیلی به عزت الله حق دادم وقتی دیدم نمیتواند رژ لب فلان خانوم بازیگر را در برنامه زنده با شصت پایش پاک کند و ادا  و عشوه یکی دیگر را در یک جای دیگر جمع و جور بنماید.

مگر ما چند تا گلشیفته داریم بازیگر کاربلد، که از خارجه خواسته اند برود برای فیلم اسلامی و انجا این قدر از هنر جهانیش پس بدهد که داغ کرده و یواش یواش گرم شده و روسری را هم در بیاورد . تازه از بی بی سی هم برای ما بای بای کرده و صوت هم بزند  بلبلی .

اینجایش تقصیر عزت الله است که برنامه نمی گذارد این ها بیایند صوتشا ن را بزنند . اخر بعضی ها صوتشان در گلو گندیده و برخی هم صوتشان را فرو خورده اند و گویا دفع شده. حالا یکی رفته کلاس بازیگری گذاشته و موزیک نه چندان ملایمی هم پخشیده و دختر و پسر ددددد برقص. که هم ورزشی صورت گرفته باشد و هم رویشان در روی هم باز شود. خدا بخیر کرده که کار دیگری نمیکنند برای باز شدن رو. چون بچه ها می دانند اگر روی کسی خیلی  توی  روی کس دیگری باز شود دیگه دیگه .

برگردیم ؛ من عهد کرده بودیم که در این باره ها دیگر ننویسم چون که اولا  بازید مان یکی عدد است و و انهم خود بنده هر رو میایم و می خوانم و ذوق می کنم و ثانیا گوش شنوایی هم که این دور و برا نیست و کار من مصداق بارز و اتم بیهودگی .

اما بچه ها گفته اند که بگوییم همه جا که سران فتنه باید دهنشان صاف شود و رو دربایستی نداریم با کسی. اما این چیزی است که بچه ها می گویند به نظر من هدفمند کردن یارانه ها خوب نیست چون قیمت لباس می شکد بالا و همین قشر فقیر باحجاب مجبور میشود بکشد پایین.و دوباره بی حجابی

خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود ، اینم از حافظمون

فصل شاعر ها

میگویند پاییز فصل شاعرهاست غزلها می شود همرنگ برگها و چشم ها همدرد ابر ها. دل ها همصدای باران غزل های خیس می سراید . حال و هوای ناگفتنی است که نه میتوان گفت و نه میتوان نوشت باید فقط احساس کرد در فصل احتضار  خش خش برگها زیر قدوم باد های رهگذر موسیقی ماندگار....سوگند که حال من به دگرگونی پاییز است . دلم لک زده است برای یک چشم سیر گریه کردن

و محرم فصل شاعر هاست شاعرانی که شاید نه غزل میدانند و نه قصیده میشناسند اما حالشان ردیف است و چشمهایشان سوز دوبیتی دارد و ناله هایشان کنایه است از سینه ها ی سوخته .سوگند که سرشکشان طویلترین بحر هاست و تخلص این جماعت اخلاص است و بس

اینها مثنوی عاشقانه ای را خط به خط گریه می کنند که هر هجای ان عشق است و حماسه . حماسه ای که در خیال هیچ شاعری تکرار نخواهد شد و عشقی که عاشق و معشوقش خود خداست . اری محرم فصل شاعرهاست فصل پایان دیوان دیوانگانی است که به عشق  حسین می زیند.   

هوای بارانی من

سلام

کاش میشد همچو ابر از صمیم جان گریست  

کاش میشد عشق را همدم باران گریست

کاش سر بر شانه ای کاش در اغوش مهر            

قصه های عشق را با دلی نالان گریست

در زمستان سکوت بغضهایم یخ زده                    

کاش میشد بغض را لحظه ای اسان گریست

از غمی در جان من شعله ای افروخته           

 کاش میشد همچو شمع  در شب هجران گریست

چند روز پیش حال و هوای منم مثل هوای شهر قم بارونی بود چند شعر بارونی هم گفتم . یکیش که شسته رفته تر بود رو توی پست قبل نوشتم .

   شعر مرا ترنم باران سروده است   

 من را بلای عشق تو شاعر نموده است

 

 

بهانه ی باران

دلم بهانه گرفته بهانه ی باران

هوای چشم تر من نشانه ی باران

دلم گرفته و تنگ است سینه ام امشب

 برای زمزمه ی شاعرانه باران

دوباره چشم من امشب ستاره افشان است

واین دلم شده امشب روانه باران

غزل غزل به تماشای عشق خواهم رفت

 اگر که درک کنم عاشقانه باران

بیاد یار سفر کرده میسرایم من

غزل ز حال و هوای شبانه باران

به انتظار رخت جمعه های بارانی

نشسته ام که سراید زمانه ی باران